-
تبليغاتX
پیاده روهای خیس

پیاده روهای خیس

چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391
دلم اختلاس هوای گذشته را کرده

 

از اونجایی که کمی حال و هوای دوستان را نیمه ابری گاه با شدت رگبار و بارش تگرگ و باران از چشمانشان می بینم بر آن شدیم تا با عدو قرار دادن دوستان سبب خیری جهت احوالات خود گشته و کمی مطایبه و شوخ طبعی نماییم با بزرگانی که سابقن ایاب و ذهاب داشتیم که از قضا یکی از این بزرگان هی بدش می آمد که با أقا رشید دوست ما بالا پایین کند.فی الحال ایام شباب گذشته چند روزی به آخر عمر نمانده چون بیش از ۴۰ سال دیگر صلاح نیست در این کشور گل و بلبل که خوشبختی از سر و کولمان بالا می رود و ما جنبه نداریم و دایم دوست داریم در مجالس ختم و عزاداری شرکت کنیم و  نه بحال خود که بر حال گذشتگان خود سوگواری کنیم که چقدر واقعا چقدر در گذشته در بدبختی و فلاکت و نا خوشی زندگانی می کردیند.و ما اکنون در ناز و نعمت و مدینه فاضله و بهشت برین سکنی داریم و قدرش را نمی دانیم پس از ماست که بر ماست مگر می شود سیاسیونی به این نازنینی و زیبایی و فرهیختگانی به جمال فرشته صفت و به کردار نیکو خصال داشته باشیم و حالمان باز هم بد باشد نه گرامی این از خود ماست که خوشی وافر زیر دلمان را زده و می خواهیم بهار پارسی خود را با بهار عربی بهم بزنیم آخر بخود می گوییم پسر حماقت هم حدی دارد اما دل که این چیزها حالیش نیست و هی مدام بهانه بهار عربی میکند در حد تاتی یانا پرز ...

اما از این مقال که بگذریم یاد دوران درس و مشق و مدرسه افتادم و گذشته ای نه چندان دور که کاش زمان توقف می کرد و ما این جملات را از والدین و ... می شنیدیم کمی سر کوفت کمی تنبیه بدنی با ترکه خیس آلبالو و...

الان شما اگه همینطوری بیکار هم نشسته باشی تو خونه از نظر مامان و باباتون بازم بچه همسایه یا بچه فامیل از شما بهتره !!؟

هر بار از بیرون میومدم خونه ُ بابام می پرسید کجا بودی ؟ منم هر بار میگفتم بیرون بودم ! بعدش دیگه هیچی نمی پرسید ! فک کنم میخواست مطمئن باشه که من  خونه نبودم !!؟

قبل از امتحانات مدرسه : اینو که نمی ده ...   اینو بلدم ...    صبح پا میشم می خونم ...  

سرجلسه امتحان : هر چی رو کلته رو برگه خالی می کنی آخرش نصف صفحه پر نمیشه بعد یه نفر خرخون بلند میشه میگه آقا یه برگه اضافه بدین جا ندارم ... اون لحظه می خوای صندلی رو از پهنا بکنی تو حلقش !

وقتی بچه بودم  همیشه از یه چیز نگران بودم و مثل خوره این سئوال روحم رو آزار می داد که اگه یه روز بچم ازم بپرسه بابایی اون سوراخ کوچیک روی خودکار بیک  واسه چیه من چه جوابی باید بهش بدم !؟

الانم که سنمون رفته بالا ماهواره اینقدر تبلیغات خوبی واسه ما ایرانیا تدارک دیده که خدا عالمه اصلا تمام کائنات دارن دست به دست هم میدن تا مشکلی ما پارسی زبونا نداشته باشیم نمونش : چکیده تبلیغات ماهواره : اکثر مردم ایران کچل های دماغ گنده ای هستند که ناتوانی جنسی دارند و می خواهند یک هفته ای ویزای اقامت در کانادا را بگیرند اما قبل از آن می بایست اعتیاد خود را ترک کنند.می خواستم کالاهای فوق رو اسماشونو بگم اما چون جنبه تبلیغاتی داشت شطرنجی کردم شما هم شطرنجی بخونید حتی تو دلتون هم نگید مثلا آیدان ویا ...

 دوباره سیب بچین حوا !!!

من خسته ام !

بگذار از اینجا هم بیرونم کنند ...!

روزگاری است که شیطان فریاد می زند : آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد ...!!!

درپناه خدا

+ ساعت: 14:37 | نويسنده: امیررضا  | 


پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
تا وقتی بر گردی


تا وقتی لک لک ها بیایند و بوی شکوفه های نارنج از شاخه ها سرریزشود .
هر شب کنار پنجره می نشینم تا بیایی و برایم خط بنویسی ...
سرخ، آبی، سبز، کلمات را وقتی مینوشتی هر کدام اناری میشد و توی آسمان ابر و بادها چرخ می زد.
وقتی خط می نوشتی پرستوها ردش را می گرفتند تا در گردباد مسیر کوچ را گم نکنند و من دلواپس
دست هایت بودم که مبادا همراه آن ها برود و دیگر برنگردد.
از حرفهایت سر درنیاوردم. می دانی که من زبان پرنده ها را نیاموخته ام و هروقت خواسته ام آوازی
بخوانم به لکنت افتاده ام .

یادت هست ؟ بچه که بودیم قاصدک ها را هوا می دادیم تا سلام ما را به خدا برسانند.من هنوز بچه ام و قاصدک ها را هوا می دهم تا گریه هایم را تازه کنی ...
همسفر قدیمی !
من زیر سنگینی نگاه مردم خم شده ام و زنبیلم مثل تابوت آرزوهایم خالی مانده است.
تنم تشنه ماه است و حسرت را با دندان بر لبم گره کور می زنم.
اما تا کی ؟
آخر از آن وقت که تو رفته ای باجه تلفن پر ازقرار ملاقات شده است.
ناراحتت کردم نه ؟! اما واقعیت دارد ...
نمی دانم چرا سهم من از تمام پنجره ها رویایی بود که با چمدانت به سفر رفت و از کفش هایت
" چرا غروب " در جا کفشی باقی ماند ؟
حرف های زیادی برای گفتن مانده، اما به سراغ هر واژه که می روم حقیر می شود و در جوی روزمرگی
آینه تکرار خاطراتی می شود که مرا از تو می گیرد و تو را از من ...
من که چشمم از این چشمه ها و چشم ها آب نمی خورد، بهتر نیست شعرهایم را گریه کنم در
مهتاب ؟!
ماه حتما خواهد دید و برایت گزارش محرمانه ای خواهد فرستاد ...
نگو که بر می گردی... من واژه بازگشت را از تقویم کلمات کنده ام و روی انتظار خط قرمزی کشیده ام.
من فقط پنج شنبه ها را باور می کنم، چون آخرین روزخداست ...
حالا دیگر چه لک لک ها بیایند و چه نیایند من به خطوط بی نام ونشانت عادت کرده ام ...

 

درپناه خدا

 

+ ساعت: 12:0 | نويسنده: امیررضا  | 


چهارشنبه هفدهم اسفند 1390
هوا چقدر بوی بهار نمی دهد

 

امروز آمدم
نبودی
رفتم...
امروز آرام و بی دغدغه است .گاهی اوقات حرفی نیست گاهی وقتها لازم است که سکوت کنی بعضی وقتها چه بهتر که اصلا سخنی در کار نباشد.گاهی اوقات بهتر است خودمان باشیم و خودمان مانند زمانهایی که حرفی برای گفتن نداری و مدام از تو می خواهند که حرفی بزنی .چه بگویم از کجا بگویم هی می گویی حرف بزن ساکت نباش هی می گویی نگاه کن ؟

بهار در راه است و این روزها دیگر صدای پرندگان خوش الحان از شهر ما کوچ کرده و صدای غار غار کلاغان سمفونی چهارم مرگ را به گوش زمزمه میکند.دیگر بوی بهار از درو دیوار این شهر درندشت قابل بوییدن و شنیدن نیست.دلم آوازهای بی طمع می خواهد هی می گویم دلم را این روزها از قفل و بند رها میکنم هی می گویم این روزها نگاهم خسته است نه این که فکر کنی بریده ام .نه ! این روزها کمی هوای خودم را دارم .کمی نگران نگرانی های خودم هستم .این روزها کمی سکوت را به جان و دل می خرم .

هی میگویی بخند و شاد باش هی می گویم شادی و خنده که تنها به ظاهر نیست هی می گویم تا کی ؟ تا کجا؟ چرا ؟ هی می گویی کی و کجا نداریم. همین که من می گویم راست می گویی .هر چه تو بگویی روی چشم .اما کو چشمی ؟ کو دلی ؟ کو تویی که بودی ؟ کو منی که من بودم / کو حرفی که حرف بود.تازه از فاجعه این هوای تلخ و آلوده هم که بگذریم دلتنگیها و رنجهای همیشگی هست.

نخواه وقتی که حرفی نیست کلمه ها را بزک دوزک کنم نخواه وقتی دلی نیست بگویم همین کلمه های بی احساس را ببین تا صبح تا فردا تا بهار هم که بگویم  حرفی نیست که بر چشمان شما بنشیند .

نه .... این روزها و این شبها از من کاری بر نمی آید بگذار این روزها و شبها راه خود را بروند . بی زحمت تو هم راه خودت را برو . دست شب را بگیر و به آسمان نگاه کن که راهتان را گم نکنید. برو...باور کن حرفی ندارم . برو به کارت برس از شب جا نمانی که به صبح نخواهی رسید. برو ... من اینجام خیالت راحت .بعدها اگر حرفی بود چه اشکالی دارد که بعضی وقتها هیچ نگویم .چه اشکالی دارد که بعضی وقتها سکوت کنیم.

درپناه خدا

+ ساعت: 15:12 | نويسنده: امیررضا  | 


یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
گذشته هاي نزديك


حیاط بزرگ خونه مادر بزرگ با دیوار های بلند، حوض  آبی و ماهی های قرمز ، گلدون شمعدونی کنار حوض ،آب تنی هندوانه در حوض فیروزه ای بوی نم کاهگل ایوان و غُل غُل سماور بر تخت چوبی روی حوض دراز میکشم مست بوی رزی سرخ دهانم پر از طعم گس آسمان باغچه لاله عباسی و عطر شاهی، سفره ناهار و تنگ دوغ و شربت سکنجبین ،دختر همسایه با چادر گلدار و کاسه آش نذری، غروب و بوی نم آب پاشی حیاط ، نون و پنیر و ریحون ،عطر گل یاس کنار سجاده مادر بزرگ، شب های زمستان و کرسی ذغالی ، انار دون کرده و گلپر ، چله تابستون و خاکشیر یخمال ، رخت خواب خنک شده از نسیم شبانگاهی ، آسمان پرستاره و قصه های مادر بزرگ و شبهاي گلوبندك و خوردن باقالي و لبوي داغ تو روزاي سرد زمستون رفتن سر ۴ راه استانبول نشستن رو صندليهاي لهستاني تو كافه نادري يك استكان چاي داغ و يا يك فنجون قهوه و گرفتن فال از يك دختر كولي رفتن سرپل تجريش و باغ فردوس و گذر از دالونهاي تنگ و سرد باريك دربند ....و خدا.

مي خواهم پريشانيهاي غروب را از چهره آيينه پاك كنم و آفتاب را با پنجره آشتي دهم.رازقي و رازيانه را به كلبه سپيد دعوت كنم ‏‏‏.مي خواهم فانوسهاي آويزان پشت درب را دستمال بكشم و به صنوبرهاي آنطرف پنجره سلام كنم و آرزوهايم را ميان انبوهي از شب بوسه ها پنهان كنم!

درپناه خدا

+ ساعت: 14:17 | نويسنده: امیررضا  | 


سه شنبه چهارم بهمن 1390
!!

برای روزها می نویسم...روزهایی سرشار از بودن و نبودنها

برای داستان هایی می نویسم که هیچ گاه نوشته نشدند

برای شعرهایی که هیچ گاه نسرودم

برای کسانی که هیچ وقت نبودند

برای لحظه هایی که از یاد رفتند برای جملاتی که گفته نشدند

برای ثانیه هایی که نبوذند

می نویسم

برای رویاهایی که از دست رفتند،برای بهارهایی که نیامدند،می نویسم،برای کاغذهایی که پاره ، شدند،برای کتابهایی که خوانده نشدند،می نویسم،برای چشم هایی که ندیدم

برای بسته هایی که هیچ گاه به مقصد نرسیدند برای راه هایی که طی نشدند برای فاصله هایی که از بین نرفتند برای انسانهایی که با هم نبودند برای احساساستی که بیان نشدند. برای منطق هایی که درست نبودند برای عشق هایی که منطقی نبودند برای منطق هایی که عاشقانه نبودند برای کسانی که بزرگ نشدند برای کودکانی که کودک ماندند

برای کسانی که رفتند برای کسانی که بر نگشتندمی نویسم برای این کاغذی که تمام می شود

.و دلتنگی هایی که بی پایانند

درپناه خدا

+ ساعت: 9:58 | نويسنده: امیررضا  | 


شنبه سوم دی 1390
بس که زندگی نکردیم...


این خشکسالی کی به پایان می رسد می خواهم ولو شوم همین جا گوشهایم را به زمین بچسبانم و صدای پاهای هراسان را نشنوم ،خش خش برگهای دیوانه و بوی تندش حالم را خراب می کند .آیینه این روزها با  سرنوشت من فاصله ای غریب دارد، تردید پشت پلکهامان توفانی شده است و سایه ها در خوابهامان هیبت عجیبی دارند.طعم ترس و شکست گلوهایمان را محاصره کرده و تجاوزهای طولانی خوابهایمان را کش دار کرده است ،دیگر سایه ها هم سراغ کسی از ما را نمی گیرد.

از طلوع خواب آلوده  خورشید که به جاده ها سایه می افکند و دلخوش به آن بودیم که سایه ای به راهمان همراه است ... از تنهایی گریزان بودیم و تنهایی تنها رفیقمان  به هر دستی که دل میسپری ، غروب فرا میرسد و سایه را کوتاه و کوتاه تر میکند تا آنجا که شبانه هایمان را بازهم تقدیم تنهایی مینماییم ... در سکوت مبهم خویش سردرگم هستیم سرنوشت تقدیرمان را به گریستن رقم زده و اشک برایمان عادت گشته است در هر مسیری ... در هر وادی و پس کوچه ای ... از هر بابی که میرویم اسیر حاکمانی میگردیم که در قمار ادعای تردستی مینمایند باختن هایمان  را ... اسارت هایمان را ... اشکهامان را همه به حساب تجربه میگمارند ... تجربه های نافرجامی که گاه چهره نفرت آمیز بشریت را پیش چشمان منفور تر می سازد... تا روزی که به کارمان نیاید آن همه تجربه پوشالی ... از خود گریزان گشته ایم و در پشت سایه ها پنهان ... آلوده  بستر های ننگین حاکمان پیک به دست گشته و غرق در چرب زبانی حاکمان دل به دست شده ایم ... پس فرار آزاد راهی است که هر لحظه به راهمان میکشاند ... گاه با سفر  گاه با خطر و گاه با گذر ... از رفتن ما هیچ کس غصه نخورد و با ماندنمان شادی به چهره هیچ کس و حتی در آسمان ستاره ای نداریم و محوم به حکم فراموشی از خاطر و یادها ... در قمار زندگی دستمان خالی و حکمی به آستین نداریم و انتقام درد اعتماد از حاکمان یار نماست . 


اگه از دیوار خونه چشممون جدا نمی شد

یه درخت پیر انجیر همه چیز ما نمی شد

بس که زندگی نکردیم وحشت از مردن نداریم

ساعت و جلو کشیدن وقت غم خوردن نداریم

برای اون یه وجب خاک همه دنیامون و دادیم 

ما برای بوی گندم خیلی چیزامون و دادیم

هیچکی یادمون نداده خنده هم و ببینیم

این فقط درد وطن نیست ما تو غربتم همینیم

تو همه خاطره هامون حق دشمن مرده باده

حتی راه دشمنی رو هیچکی یادمون نداده 

از عذاب این قبیله هممون از هم بریدیم

حس همخونی نداریم چون قبیلمون رو دیدیم

ما که تو زمزمه هامون هی به داد هم رسیدیم

یکی یادمون بیاره کی به داد هم رسیدیم 


درپناه خدا

+ ساعت: 22:6 | نويسنده: امیررضا  | 


چهارشنبه نهم آذر 1390
بیر گون بیتجک بو حسرت


دایان ...یوکماسون سنی بو حسرت

آمان...گویما الریم سوزوولا

جانوم ...بیرگون بیتجک بو حسرت

هر روز ساعتمان را با لبخند اطلسیها و دقایقمان را با اشتیاق آفتابگردانها تنظیم می کردیم ،عاشق نم باران بودیم و یادمان می رفت جیبهامان از دلتنگی پر شده اند ،یادمان می رفت شیشه خانه همسایه را شکسته و بغضمان را گریه کرده و طول و عرض اتاق را از ارتفاعش بالا رفته بودیم .

اما این روزها

میان ابرهای تیره و تار بساط خورشید فروشی پهن می کنیم و آسمان را با داشتن ستاره به حراج می گذاریم یادمان می رود دیشب در خواب عروسکهامان سارا انار داشت و دارا عاشق سارا بود.

این روزها

دیوارها به من تکیه میکنند ،کاغذهایم هی تندوتند پاره می شوند و جوهر خودکارم نفسهایش به شماره افتاده و...

من هر روز اینجا فراموش می شوم و تمام خودم را از یاد می برم .

لعنت به آیینه ها که هر شب "من "را به یاد "من" می آورند.

بو کونول دفتریم دردی کدر یازدی فلک

بو گریب طالعیم گور کی نلر یازدی فلک  

نیلییم من آخی سنسیز نیه اویلشممیشم

من گوربتد گچر عمری هدر یازدی فلک

درپناه خدا

+ ساعت: 21:35 | نويسنده: امیررضا  | 


سه شنبه یکم آذر 1390
...و خدایی که در این نزدیکی نبود!

خدایا
هوای ابری این روزها، جانم را از اندوهی خیس انباشته است. دلتنگ آسمانی آفتابیم؛ با هیاهویی از پرنده و نور،
خدایا
کار پنجره‏ ها، به دیوارهای بلند کشیده است و  بارها از این شهر رها شده در دود و آهن، پرسیده‏ام و این هیاهوی خاموش را پاسخی برای نگاه جست‏وجوگرم نبوده است.
خدایا
سکوت خیابان‏ها را در ردیف درختان سر در گم، تکرار می کنم و لحظه‏ هایم بیهوده، تحلیل می‏روند.
خدایا
نگاه کن، چگونه آبی‏ های دور را خیره مانده‏ایم؟همه در جست‏وجوی کوی تواند، ؛ بی‏ آنکه از غصه زمستان، به تنگ آمده باشند،همه در غربت شب، خوابیده‏اند، بی‏آنکه از صدای خروس سحری سراغ بگیرند.پهنای شهر را وجب به وجب، گام به گام، کاویده‏ام. از نردبان‏های کوتاه و بلند مذاهب و مکتب‏ها، ایسم‏ها و فلسفه‏ها، از همه عبور کرده‏ام. رفته‏ام، فرو افتاده‏ام، برخاسته‏ام و خسته‏ام اما به تو نرسیده ام...
خدایا
من در تمام هجاهای سنگین اندوه، خانه دارم و حرف حرف روزگارم، در چشم‏های غم، اشک می‏شود و فرو می‏ریزد.نذرهای یتیم، دعاهای گریبان‏دریده و دست‏های فرا رفته تا شانه‏های ملکوت، تا کجا ادامه دارند؟ این استغاثه‏ ها، در معرض چشمان تو بی‏آبرو مانده‏اند. امیدی به اجابت ندبه‏های ما نیست... نکند شب‏ها و تاریکی‏های بی‏ روزنه، تنها نصیب این حوالی است؟ نکند آنجا که تو نشسته‏ای، هیچ صدایی از دردها و ناله‏ های پریده‏ رنگ، به گوش نمی‏رسد؟ نکند ما بر باد فراموشی رفته‏ایم؟
خدایا
...

درپناه خدا

+ ساعت: 22:34 | نويسنده: امیررضا  | 


یکشنبه پانزدهم آبان 1390
پر از ناگفته ها هستم ...!

 

تقدیم به آفا

زندگي ما اين روزها قصه پر غصه اي  از رنج جدايي ,عشق و عاشقي ,قصه دلدادگي و شعاعي از امتداد آن تا مرزهاي دلباختگي است ُ اما قصه دلدادگي ما امتدادي دائمي دارد و ما با همه وجود تن به اين دلدادگي سپرده ايم .
دلدادگي و بي قراري ما قصه اي است كه ريشه در خوبي ها و دلتنگي ما ريشه در فاصله ها دارد.
پائيز زندگي ما بهاري است و ما گرفتار خرابات زندگي شده ايم . از قافله راهيان جا مانده ايم , و دل به سمت و سوي خانه دوست سپرده ايم .
اين روزها آغاز بي قراري ما براي دلسپردگي است ,ما غريب كوچه هاي خلوت شده ايم و جا مانده از كاروان ُدر سرزمين تاريكي مانده ايم و جايي پر از خالي در خانه دوست داريم.
شبهاي ما نه... , كه تمام روزهاي ما در اين فصل پر ازتنهايي است , دل ما تنگ است , دل ما تنگ  است …

به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم

منم مثل تو می دونم تو این خونه نمی مونم.

درپناه خدا

+ ساعت: 15:53 | نويسنده: امیررضا  | 


جمعه بیست و نهم مهر 1390
من نو را کجای این قصه گم کردم 6

این آخر شب میان دود سیگار و سکوت چه حالی دارد یک استکان چای در اجاقی سرد و ساکت ،غروب قشنگی است سلمالبخند بزن تمام سیبها را در چشم های شیشه ای من،می خواهم این کوچ ناتمام را با یک سلام تو به ثبت برسانم،آخر خودت می گفتی عکس یادگاری برای همین جور چیزهاست.

سلما سلام ، توهم که نباشی خاطراتی رنگ و رو رفته هست تا مشق های هرشبه ام را خط خطی کند،آفتابی هست که مرا چکه چکه آب کند،باران کند،ببرد به سردی روزی که برادرم در باران رفت،چه سرد بود آن روز!چه داغ! آش نذری همسایه و پدرم که چشمهایش را در هق هق جانماز گریست تا استخوان پاره های برادرم بوی بهار بگیرد.
چشمهایت را ببند سلما این روزها سیاه نامه تر از آنند که بتوانی از این ظلمات سرد به آب بازی های حیاط خانه برگردی : به حوض،به شمعدانی ایوان،به خواب قرمز ماهی ها ،چقدرشیرین بود آن روز و شیرین تر طعم لبانت در تبسم گیلاس،و طعم سیب.
فردا قاصدی خواهد آمد و مرا با این نشان که نه اناری دردل دارم و نه سیبی در دست ، در دستهای مضطرب از شادی ات مچاله خواهد کرد،چه حالی دارد آن روز،چه حالی دارد آنروز باران،باید ساده بنشینی و سلامش کنی، چشم ببندی و از شیشه های شکسته شهر به حلواپزان خانه مادر بزرگ برگردی.
حالا آرام چشم باز کن سلما، آرام تا نپرد از چشمهایت این پرنده رویا. ما کچای خواب زمینیم . چقدر چشمهامان برق می زنند باورت می شود حالا بیست و چند سال از حالا دور شده ایم، بیست و چند بهار...بیست و چند دیوار.
انگار ما به اول آب بابا رسیده ایم. سه صفحه آن طرف تر بلدیم تمام کلمات را بخش کنیم: نان را سیب را...و دستهای خالی بابا را. من تا دوازده می توانم بشمارم،مثل مادرم که تا چشم می بندد و سر بر بالش یاد عماد می گذارد .دوازده سلام نورانی دوازده خورشید بر لبانش نقش می بندد.گمشده ای دارد این زن که توی جوشن کبیر و صغیر دنبالش می گردد.چشم می بندد و هزار بار لبانش گل می کند. اما من که تا دوازده نمی توانم بشمارم چطور به  تو رسیده ام؟ خودم... خدا... دریا...
با آنکه دستهای فاصله نمی خواهند تو مرا می بینی،امااز پشت میله های نجیبی که چشم هایت را به کدامین گناه زندان کرده اند مرا می بینی .
یادش بخیر آن روز ها باد که می آمد با همان لبخند هایی که از انار و عروسک لبریز بود دور تا دور گود بازار را طواف می کردیم و پاپتی می دویدیم تا محله پایین و این تازه آغاز آواز هامان بود. همیشه دلم می خواست بدانم توی کوچه بغلی مسجد حاج میرزاحمد چه خبر است،فالگیرهای زرد و نارنجی ، آنجا چه می خواهند،عمو شکرالله آدامس های گلوله ای را از کجا می آورد، اگر از سگ های قدرت نمی ترسیدم یکراست می رفتم خانه خاله ثریام .چند دقیقه ای روبروی آهنگری سر کوچه می ایستادم و به نعل کوب اسبی خیره می شدم، راستی آقای حقیقت توی حجره اش همیشه چه می خواند،خرازی الماس پشت مسجد جامع همیشه همه چیز برایم داشت،یادش بخیر باران همبازی کودکی های من کلاس اول ابتدایی مدرسه عراقی  خانم عارفی، ترکه های ترد انار چهره اخموی آ میرزعلی که انگار خدا او را تنها برای تنبیه بچه های فلک زده مدرسه ما آفریده بود،دست های سرد من و امیرحسین کتاب ودفتر وپاک کن و جعبه مدادرنگی عکس های سیاه و سفید املای تقلبی صدای همیشه منتشر زخم های  من در صدای آنروز اذان ظهر و چادر نماز بی بی که همیشه از عطر گلاب لبریز بود.

درپناه خدا

+ ساعت: 9:45 | نويسنده: امیررضا  | 


جمعه هشتم مهر 1390
من تورا کجای این قصه گم کردم(5)

 من از رفتن، تمنای رسیدن دارم ؟!کار پنجره‏ها، به دیوارهای بلند کشیده است.

 نشانه‏های آمدنت را بارها از این شهر رها شده در دود و آهن، پرسیده‏ام و این هیاهوی خاموش را پاسخی برای نگاه جست‏وجوگرم نبوده است.

نیستی و من سکوت خیابان‏ها را در ردیف درختان سر در گم، تکرار می‏شوم. نیستی و آدینه‏های منتظر، مرثیه‏خوان دوریت، در کوران لحظه‏هایی بیهوده، تحلیل می‏روند. 

پهنای شهر را وجب به وجب، گام به گام، کاویده‏ام. از نردبان‏های کوتاه و بلند مذاهب و مکتب‏ها، ایسم‏ها و فلسفه‏ها، از همه عبور کرده‏ام. رفته‏ام، فرو افتاده‏ام، برخاسته‏ام و خسته‏ام.هیچ شادی لبریزی، راه لحظه‏هایم را بلد نیست.

 من در تمام هجاهای سنگین اندوه، خانه دارم و حرف حرف روزگارم، در چشم‏های غم، اشک می‏شود و فرو می‏ریزد. این انتظار فرسوده، این صبر گیسو سپید، دیگر زمین‏گیر شده و کور سوی چشمانش را امیدی به امتداد نمانده است.

 تو کجایی؟

نکند شب‏ها و تاریکی‏های بی‏روزنه، تنها نصیب این حوالی است؟ نکند آنجا که تو نشسته‏ای، هیچ صدایی از دردها و ناله‏های پریده‏رنگ، به گوش نمی‏رسد؟ نکند من بر باد فراموشی رفته‏ام؟ 

 نذرهای یتیم، دعاهای گریبان‏دریده و دست‏های فرا رفته تا شانه‏های ملکوت، تا کجا ادامه دارند؟ این استغاثه‏ها، در معرض چشمان خداوندُ بی‏آبرو مانده‏اند. امیدی به اجابت ندبه‏های من نیست.

 پنجره‏ها را دلخوش نیستم دیگر... تمام درخت‏های روبه‏رو، آشیان کلاغ‏های بدخبر را بر دوش دارند... کلاغان حسود قصه‏هایی که امید دیدار بهار را در من انکار می‏کنند. کلاغان ننگ بر دوش که مزرعه‏های زمین را به یغما می‏برند و بال‏های سیاهشان، تاریکی روزگار را دامن می‏زند. پنجره‏ها را از تمام خانه برمی‏چینم، وقتی که هیچ افق دوردستی غبار مسافر  را به تصویر نمی‏کشد.

 

درپناه خدا

+ ساعت: 19:44 | نويسنده: امیررضا  | 


شنبه دوم مهر 1390
من و تو پلاس

خواستم از نوستالوژی روزهای اول مهر و پاییز بنویسم دیدم دیگران زودتر دست بکار شدند و من چیز زیادی واسه گفتن ندارم به همین خاطر عزم و جزم کردیم تا گذری به روزهای گذشته و در کنار یاران قدیمی کمی با این دوستان و کلمان شوخی کنیم تا انبساط خاطری گشته و مقبول افتد.

ما آذریهای مقیم مرکز عادتمونه وقتی کمی پولو پله میاد دستمون اولین کاری که میکنیم میریم عکاسی و یه عکس تمام قد از خودمون میندازیم تا مقابل درب ورودی منزلمون نصب بشه تا همه از این هیبت و شکوه  لذت وافی و کافی ببرن ( حالا برای یکبار هم که شده خونه یکی از این افراد رفتین حتمن متوجه حرف من خواهید شد)این بود که رفتیم با کلی حشم وخدم و کبکبه ودبدبه تو یه عکاسخونه بالا شهریه عکسی انداختیم دلتون بسوزه خیلی باکلاس شدو ماهم مشعوف شدیم اما تا دوستانمون این عکس رو دیدند همه متفق القول شدن که این عکس به درد حجله می خوره که وقتی بنده گناهکار از این دنیای شما رخت بربستم و به دیار باقی شتافتم همه با حسرت و اندوه و محزون بیان کنار حجله بایستن و کلی زار بزنن و بگن عجب پسری بود خوش تیپ با کلاس چه همش خنده رو بود ....

حالا چرا اینا رو گفتم دلیل داشت:

از اونجایی که می خواستیم ازدواج کنیم و نشد و یه چند تا دوست خوب داشتیم که دیگه نیازی به دشمن نداریم،به ما یه پیشنهاد کردند که کاندید مجلس شورای اسلامی بشم و از این رسانه هم برای تبلیغاتم استفاده کنم.منم دیدم خوب عکس که دارم دوست ناباب هم که فراوون ذغال خوب هم که مهیا دشمن هم که تا دلتون بخواد پس دیگه اکراه چرا ...؟ این بود که بر آن شدیم بعد از تصمیم کذایی ازدواج به انتخابات فکر کنیم که هم دله دزدیهامون لا پوشنی بشه هم وجهه خرابمون رو درست کنیم هم با چند تا یعجوج ومعجوج عکس بندازیم تا جبران مافات کنیم.

خلاصه کنم اول به فکر شعار انتخاباتیمون فکر کردیم به این نتیجه رسیدیم چون اینجانب چندین بار خواستگاری ،عازم خطه شهید پرور و حماسی گیلان و شهر مقدس رشت شدم و هر دفعه جواب رد از یه دختر شکم پرست شدم و آخرین بار به بنده گفت امیررضا من به تو حس خواهری دارم گفتیم شعار انتخاباتی این باشد.:

همه مردم ایران بردار و خواهرند

تا یادم نرفته یه دوست نازنین معلمی داشتیم که الان در پروهشگاه مشغول به فعالیت می باشد و نمیداینم که چه می پژوهد روزی مارو خطاب قرار داد و فرمودند که امیررضا تو زیادی حرف می زنی و خیلی از خودت تعریف میکنی ما هم دیدیم حالا چه بهتر مگر کور از خدا چه می خواهد دوچشم بینا حالا که ما این نطق و افاضات را داریم چرا کاندیدنماینده مجلس نشویم مگر جز این است که حرفهای خوب می زنند و هی را به راه عمل میکنند به گفته هایشان ما هم یکی مثل خودشان .ناگفته نماند این دوست عزیز و گرامی ما از انقلاب نارنجی خیلی خوشش آمده بود و هی در مورد این انقلاب با من بحث میکرد و مخ مرا شستشو میکرد . میگفت امیررضا تو میتونی و اگه کمی به حرفهایش گوش می دادم الان مادرم بی امیررضا شده بود آخر یکی نبود به او بگوید تو خودت مگر .... استغفرالله

اما از جنبه فعالیتهای سیاسی که به مسئله انتخابات نگاه میکنم بنده نه در زمان منحوس پهلوی و نه در زمان جمهوری اسلامی در هیچ زندانی نبوده و خداروشکر سوءسابقه ندارم و هیچ آثار شکنجه ای بر روی بدنم هویدا نیست.پس نتیجه میگیریم برای انتخابات حسن سابقه هم دارم

اما یک دوستی در آنسوی مرزها دارم که با عوامل دشمن روی هم ریخته و چندی است نوشته های بنده را در مجلات نیوزویک/نیویورک تایمز /آساهی شیمبون/لفیگارو /و گازتا دلااسپرت بنام خودش چاپ میکند و از بیگانگان پول دریافت میکندآخر یکی نیست به این دوست نازنین بگوید آخه چارا چارا ؟؟

خوب این هم یکی از دلایلی بود که مارو بر کاندیداتوری انتخابات مشتاق کرد ناگغته نماند دیروز همین عامل بیگانه برای خودشیرینی ترتیبی داده بود تا با یک تلفزیون محلی از کشور دوست و بردار و همیشه قحطی زده سومالی مصاحبه ای داشته باشم در زیر قسمتی از این متن را برایتان بازگومیکنم.

خبرنگار :بفرمایید خودتون رو معرفی کنید؟

امیررضا:بسم الله رحمن رحیم بنام خدا هستم 6 ساله فوتبال دستی بازی میکنم مشفقم در این راه مادربزرگم بود.



درپناه خدا  

+ ساعت: 7:50 | نويسنده: امیررضا  | 


شنبه بیست و نهم مرداد 1390
این روزها چقدر ناخوانا شده اند؟


باید هزار توی جاده چالوس را سبز خواب دیده باشی که بدانی آدمها....حتی آدمهایی که از سر بالایی های زندگی همیشه دنده سنگین حرکت می کنند ....گاه گاهی نفس هاشان به دست انداز می افتد از تهاجم ترن ها و تونل ها ...می روند و نمی رسند....می رویم و نمی رسیم....می روی و نمی رسی به نقطه چین چشمهایی که تنها چهار صندلی با تو فاصله دارد.

این روزها کمتر کسی می تواند به آینه های روبرو اعتماد کند. شاید گاهی لازم باشد سری به عقب برگردانی و .... اما همیشه" آینه " ای هست...همیشه چشمهایت حقیقت دارد.
با اینهمه خدا را چه دیده ای شاید روزی ورق برگردد و در پایانه مرگ و زندگی، خستگی این سفر دور و دراز را در بی خوابی چشمهایت بتکانی. یادت باشد چشمهایت سیاهی نرود وقتی چندمین شمع را در آینه روبرو فوت می کنی... چرا که آدم ها در چنین حال و هوایی نفسهاشان به دست انداز می افتد حتی راننده های کهنه کاری که در سراشیب مرگ، همیشه دنده سنگین حرکت می کنند.
من فکر می کنم مرگ یعنی همین....یعنی وقتی داری چشم از هرچه نیست می بندی تازه یادت بیاید نگفته هایی برای گفتن داری ....گفته هایی برای نگفتن.... یادت بیاید آخرین زمزمه هایت راهیچ کجای زمان گذران به ثبت نرسانده ای.... یادت بیاید بقال چشم چران سر کوچه را به باد دشنام نگرفته ای
من تازگیها کمی شاعر تر شده ام و هی پای شعر هایم را امضاء می کنم و شرم نمی کنم از چشم های مهربان و آرام  که ضجه مویه های مرا زخم های پنهان خود میداند. این واژه های حک شده بر دیوار زندان چه فرق می کند مال من باشد یا مال یکی از هم سلولی های من یا مال پرنده ای محبوس در گوشه آسمان.
من حق دارم دانای کل باشم! حق دارم دنیا را نصیحت کنم اما توهم حق داری از حرف های گنده تر از دهانم خرده بگیری و فکر کنی این روزها یک چیزیم شده است که دم از آدمیت می زنم. منی که تا همین دیروز پاییز را بی رحمانه زیر پایم لگدمال می کردم ،   منی که یکبار به فکر زنان چشم انتظار آسایشگاه نبوده ام ... منی که تا امروز تنها هفت بار عاشق شده ام...
سر رسید سال های کودکی من شاید واژه های مانوس مرا از گفتن حقیقت به لکنت انداخته اند. نمی گویم دزدی به کاهدان زده است اما من کودکی هایم را در دفتر مشقی کاهی گم کرده ام. تمام آنچه از سال های مدرسه در خاطرم مانده است صدای تق تق کفش آقای ناظم است و هیاهوی سرسره ای آهنی که مرا در آسمان کوچک دبستان بالا و پایین می اندازد.
همکلاسی من حق دارد مداد تراش فانتزی داشته باشد...حق دارد به آخرین مدل ماشین پدرش بنازد اما همکلاسی های من حق دارند به آقا معلم اعتراض کنند اگر نگاهش را عادلانه بین بچه های کلاس تقسیم نکند. وگرنه بچه های ردیف آخر حق دارند دزد شوند...شاعر شوند....قورباغه تو کلاس بیاورند....روی ماشین آقای ناظم خط بیندازند.
یادش بخیر آن روزها... باد که می آمد تمام هفت سالگی ام را دنبال قاصدک هایی می دویدم که از سمت نگاه تو می آمدند. پروانه ها با نام تو آغاز می شدند... گونه های تو که گل می انداخت سیب ها شکوفه می دادند... با اینهمه پاسخی برای گریه های بی دلیل آن روز ها نیافته ام اگر چه می دانم آب نبات چوبی آفتاب ، پاسخ تمام سوال های بی جواب کودکانه من بود
یادش بخیر باران همبازی کودکی های من... کلاس اول ابتدایی... مدرسه نهال آزادی... ... خانم مریم .... ترکه های ترد انار... چهره اخموی آمیرزعلی که انگار خدا او را تنها برای تنبیه بچه های فلک زده  مدرسه ما آفریده بود.... دست های سرد من و امیرحسین...کتاب های قصه....جعبه مدادرنگی... عکس های سیاه و سفید.... املای تقلبی.....صدای همیشه منتشرزخم های  من در صدای آنروزآمیرزعلی...اذان ظهر... و چادر نماز بی بی که همیشه از عطر گلاب لبریز بود.
مادربزرگ مهربان قصه های سالخورده من.... عزیز روزهای بی دریغ هفت سالگی....بگو رهایم کنند...بگو این روز ها دست از سرم بردارند.... بگو می آیم تا راهی دریا شوم...بگو دلم...دلم در روسری آبی تو جا مانده است... بگو می آیم تا برایت غزل بخوانم... حافظ بخوانم و شاه نامه بخوانم...

درپناه خدا

+ ساعت: 22:37 | نويسنده: امیررضا  | 


دوشنبه هفدهم مرداد 1390
ما تقاص چی رو میدیم

نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند مثل آسماني كه امشب مي بارد.... و اينك باران بر لبه پنجره  احساسم مي نشيند،عجب بخاری گرفته پنجره! " صورتم توی قاب خیس شده ، انگار دارم گریه می کنم ... ضربه های باران پریشانی لحظه هایم را موزون می کنند و من که ناچارم خود را به رویای خیس شدن زیر باران و یک لیوان چای گرم پشت شیشه های خیس این پنجره ها مهمان کنم، چایی را که هورت میکشم طعم دهانم عوض میشود، تلخ! وباز هم تلخ ... و پنجره های باز روبرو درون قاب چشمان جا می گیرد.
دیگر برای پرسه زدن ها باران غریبه است و قاب پنجره این همدم شبانه هم ،اینجا غریبه است باچشم های مضطرب مردمان شهر و این لحظه های خیس تماشای یک غریبه درخیابان است .
پشت پنجره ها به تماشای کلاغ و درخت و گنجشک می نشینم .... مردمانی که تمام امیدشان ابر های بارانی است .حالا بی دلیل و بی سرانجام ، گم شده بین صدای محزون گامهای عقربه های زمانی که سر رفتن ،ندارد.حالا هی دلم می گیرد از این روزها ، از این شبها از این قاب خالی مانده و از تداوم این مرگ تدریجی .در حاشیه این روزهای بی سرنوشت ، در آمدو شد معطل و سر گردان  عقربه های بی سرانجام ساعت دیواری و در چشمان زل زده مردی که شباهت ناچیزی به آینده من دارد و در آینه خیره خیره به گذشته  بی اعتبار خود می نگرد ، در صفحات ورق نخورده  تقویم روی میز که آینده را به چالش کشیده است و در تمام مظاهر زندگی متوقف مانده این خانه فرو مانده در  آوارهای من ، منی که شاید سالها پیش از فرا رسیدن لحظه مرگ خود مرده ام و حالا گاهی تنها از روی بی حوصلگی یا ناچاری نفس می کشم و شاید هم نمی کشم . سالهاست که اتفاقی نیفتاده است و اینها تنها بهانه ای بود که بگویم هنوز زنده ام .
شبانه هایم در  پرسه های بی پایان این کوچه ها از دست می رود و هی حزن صدای چاوشی و اشکهای بی ثمر و یاد آوری روزهای گذشته ، خاطره  بوسه های پنهانی در انزوای مشکوک کوچه های خلوت .

دنيا چه کوچک شده !
و من چه بزرگ
و جاده ها چه طولانی
درپناه خدا


+ ساعت: 20:48 | نويسنده: امیررضا  | 


جمعه بیست و چهارم تیر 1390
همین عادت با تو بودن یه روز ....

غروب قشنگی است ....لبخند بزن تمام سیبها را در چشم های شیشه ای من... می خواهم این کوچ ناتمام را با یک سلام تو به ثبت برسانم....آخر خودت می گفتی عکس یادگاری برای همین جور چیزهاست
 
سلام ، من هم که نباشم خاطراتی رنگ و رو رفته هست تا مشق های هرشبه ام را خط خطی کنید....آفتابی هست که مرا چکه چکه آب کند...باران کند....ببرد به سردی روزی که پدرم در باران رفت....چه سرد بود آن روز!....چه داغ!  و مادرم که چشمهایش را در هق هق جانماز گریست .
چشمهایت را ببند .... این روزها سیاه نامه تر از آنند که بتوانی از این ظلمات سرد به آب بازی های حیاط خانه برگردی : به حوض...به شمعدانی ایوان...به خواب قرمز ماهی ها
چقدرشیرین بود آن روز و شیرین تر طعم لبانت در تبسم گیلاس....و طعم سیب... طعم کیک...
فردا قاصدی خواهد آمد و مرا با این نشان که نه اناری دردل دارم و نه سیبی در دست ... در دستهای مضطرب از شادیت مچاله خواهد کرد...چه حالی دارد آن روز...چه حالی دارد آنروز باران....باید ساده بنشینی و سلامم کنی.... چشم ببندی و از شیشه های شکسته شهر به کیک...به شیرینی...به حلواپزان خانه مادر بزرگ برگردی.
چشمهایت را ببند ، بشمار با من تمام روز های رفته را. می خواهم در این واژه های معکوس بشکن بشکنی راه بیندازم. بشمار بشمار بشمار:
شیشه ، پنجره ، چهاره راه ، سکه ، دود ، کیک
حالا آرام چشم باز کن ، آرام تا نپرد از چشمهایت این پرنده رویا. ما کچای خواب زمینیم. چقدر چشمهامان برق می زنند... باورت می شود حالا بیست و چند سال از حالا دور شده ایم، بیست و چند بهار...بیست و چند دیوار.
انگار ما به اول آب...بابا... رسیده ایم. سه صفحه آن طرف تر بلدیم تمام کلمات را بخش کنیم: نان را....سیب را....و دستهای خالی بابا را. من تا دوازده می توانم بشمارم...مثل مادرم که تا چشم می بندد و سر بر بالش یاد پدر می گذارد ...دوازده سلام نورانی...دوازده خورشید بر لبانش نقش می بندد.گمشده ای دارد این زن که توی جوشن کبیر و صغیر دنبالش می گردد.چشم می بندد و هزار بار لبانش گل می کند. اما من...من که تا دوازده نمی توانم بشمارم چطور به هفت سالگی تو رسیده ام؟... به هفت سالگی خودم... خدا... دریا
بوی پیراهن قاصدک می آید....صدای جیرجیرکها را می شنوی؟
چشم بگیر می خواهم بروم در آخرین پنج دری ایوان مهتاب پنهان شوم. فوت کن تمام شمع ها را در نگاه خاموش من تا تنها کیک بماند:
کیک، دود ، سیب ، چاه ، پنجره و شیشه های شکسته ای که هفت هشت سالگی من و دریا ....
نه....نه... قبول نیست... قبول نیست
تو مرا می بینی...تو...مرا می بینی
با آنکه دستهای فاصله نمی خواهند تو مرا می بینی
از پشت میله های نجیبی که چشم هایت را به کدامین گناه زندانی کرده اند مرا می بینی
.............
و اینگونه هرشب تمام باورهایم باشک بازی می کنند . من تو را برای یک لحظه با آفتاب اشتباه می گیرم و تو در خواب من چکه چکه ستاره ها را می شماری.... من و تو در خاطرات نیلوفری مان گم می شویم. این بار تو می روی و من چشم می گیرم :
یک دو سه چاه پنجره و شیشه های شکسته ای که هفت هشت سالگی من و دریا و تیرکمان سیمی مان را به نظاره نشسته اند.
من و تو گم شده ایم عزیز! کسی پیدایمان نخواهد کرد
شب مانده است و من و زنجره هایی که مغز استخوان آدم را سیاه سوت می کشند.قطار که بیاید ، مسافری غریب بر شانه های فروریخته ام خواهد آویخت عطر گل های وحشی را...و تو که از سر زمین روسری های آبی تنها آسمان را می شناسی اسپند خواهی سوخت خورشید را در گلاب افشان آبگینه و قرآن
حالا چه فرق می کند چشم های تو آبی باشد یا کبود...قطار که بیاید زمین آخرین باران دیرسالش را خواهد بارید و رنگین کمان دستهایی خیس آوازه نام تو را بر سطر های افق ترسیم خواهد کرد.
ما به اول زمین خواهیم رسید و خدا شش روز تمام وقت دارد تا تو را از درنگ گل های ریحان بیافریند...تو بر کرانه های بهشت خواهی ایستاد بی خبر از مردگانی که در کمینت نشسته اند ابلیس وار: مردانی بی خاطره...مردانی بی هویت ...مردان بی شناسنامه ای که عصمت آفتاب را بلغور می کنند...مردان له شده ای که خدا را در چرت های بعد از نمازشان خرناس می کشند.
گیرم بادبادک های سیاه....بادبادک های سفید عصمت آفتاب را لکه دار کرده اند...اما این هم که نمی شود دست روی دست گذاشت و باران را استغاثه کرد....غریبه ای برایت دست تکان می دهد..بالاتر از همه دست ها....حالا چه فرق می کند آسمان آبی باشد یا کبود...قطار خواهد رسید حتی اگر دروازه های آسمان بسته باشد.
قطار که بیاید روزهای سیاه سیاست رنگ خواهد باخت... و شمعدانی های پاشویه خواب بلورین ماهی ها را به هفت سین ساده ساحل خواهد ریخت.


یه وقتایی  انقد حالم بده که می پرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من همه شهر می گرده دنبال تو

درپناه خدا

+ ساعت: 10:2 | نويسنده: امیررضا  | 


سه شنبه هفتم تیر 1390
بعضی آدما؟!
 

زندگی من عجیب تر از اونی بود که فکرش رو می کردم .زندگی من اصلن ساحل آرامش نداشت و با سهمگین ترین دریاها و سخت ترین موجها همراه بود.کم سن و سال تر که بودم وقتی کتابی می خوندم خودم رو جای قهرمان قصه فرض میکردم برام خیلی جالب و عجیب بود و به قدرت تخیل و افسانه نویسی داستانها رشک می بردم.اون روزا آدما خیلی کم با هم تفاوت داشتند اگه اختلافی هم بود بسادگی میشد ازش چشم پوشی کرد.کم کم که بزرگتر شدم و زندگی رو بهتر شناختم متوجه شدم آدما هر کدومشون دارای یه شکل و رنگ خاصی هستند و هرکدوم مرام و عقیده خودشون رو دارند.بعد از این بود که خواستم آدما رو بهتر بشناسم ...

کتابی رو بعد از سالها مرور کردم دیدم نوشته :

آدما بعضیاشون جلد زرکوب دارند بعضی جلد ضخیم وبعضی جلد نازکُ بعضی از آدما کاغذشون کاهیه بعضی سفید ُبعضی از آدما باید ویراستاری بشن اما بعضیا نه ...

بعضی آدما ترجمه شده اند و بعضیا تجدید چاپ میشن.بعضیا کپی برابر اصل آدمای دیگن.بعضی آدما با صفحات سیاه وسفید چاپ میشن و بعضی دیگه با صفحات رنگی ...

بعضی آدما قیمت روی جلد دارن بعضی آدما بارکد دارن و ُبعضی از آدما با چند درصد تخفیف فروخته میشن وبعضی از آدما پس از فروش پس گرفته نمیشن...

بعضی از آدما رو باید جلد گرفت تا نواقصشون پنهان بمونه و بعضی آدما رو میشه تو جیب گذاشت و مثل پول خرد خرج کرد...بعضی آدما مثل نمایشنامه هستن و تو چند پرده نوشته میشن و بعضی آدما مثل جدول و سرگرمی عمل میکنند و بعضی آدما معلومات عمومی خوبی هستندُ بعضی هم خط خوردگی دارن ُ بعضی دیگه غلط املایی ...

از روی بعضی آدما میشه مشق نوشت و از روی بعضی آدما فقط باید جریمه نوشتُ بعضی آدما رو میشه چند بار خوند تا معنی اونا رو فهمید و بعضی آدما رو باید نخونده دور انداخت بعضی آدما مخصوص کوچیکتران وبعضی از آدما مخصوص بزرگترا ...

حالاکاش بدونیم خودمون از کدوم گروهیم ...

درپناه خدا

+ ساعت: 15:11 | نويسنده: امیررضا  | 


یکشنبه پانزدهم خرداد 1390
خیلی دور خیلی نزدیک ؟


بیشتر اوقات گذاشتن اون نقطه خاص ته جمله از همه جمله سخت تره….جمله رو نوشتی اما مدت زیادی آواره میمونی ته جمله…جرات پریدن سر سطر رو نداری…محو جمله ای….اما میدونی باید نقطه رو بذاری چون در هر صورت جمله تموم شدست….این ماه ها زندگی من شده همین…لنگ یه نقطم که نمیذارمش ته این جمله تموم شده… حکما باید کمترین انرژی رو بگیره این نقطه لعنتی…..اما این همه ماه من کل انرژیم فدای این یه نقطه سر خط شده….کاش آدم هیچ وقت ته این  جمله های تموم شده حروم نشه….طوری حروم نشه که ندونه چطوری خط بعد رو شروع کنه….به جایی رسیدم که حتی اگه نقطه رو بذارم ته جمله نمیدونم سطر بعد باید چی بنویسم ….انگار باید ادامه داستان خالی بمونه


تو این کوچه بارها با تو به بن بست رسیده ام…بارها خود را به گناه آلوده م که فراموش کنم انتهای این راه نرسیدن است….
با هر گناه یک خاطره اتفاق نیفتاده را با تو مرور کردم…و وقتی چشم باز کردم نه تو بودی…نه خاطره ای…تنها من بودم غرق در آلودگی و در خانقاهی که تو به رویم بستی…
لذت آنقدر گناه کردن تا به گناهکارگی تو رسیدن بس هراسناک است که هیچ گاه به آن نرسیدم…
کاش هیچ وقت نگاه خواستنت را در رقص دود سیگار دنبال نمیکردم تا در مه گم شوم و هیچ آدمیزادی را نیابم
از روزی که تنها صدای بینمان سلام بود و بقیه صداها نگاه ….
بازی نگاه ها….
آن کافه نیمه روشن…
لحظات را در ذهنم حکاکی میکنم …من تنها نیستم…خاطره با من است
دو پک سیگار تمام سهم من از این دنیا…
دریغ نیم نگاهت تمام سهم من از حضور یخبندان آدمها…قهقهه های تصنعی آنچنان که هیچ وقت به یاد نداشتم..
و سراب آمدن بعد از این همه چشم دوختن من به چهارچوب آمدنت…
کاش گره سرنوشتهایمان آنقدر کور نبود که من نای بازکردنش را هم نداشته باشم…و ما آنقدر بی تفاوت از کنارش رد شویم…
صبح شد و من باز روشن شدن این آسمان مضحک را دیدم…سکوت در این دخمه تهوع آور است…سیگاری آتش میزنم….روز را مرور میکنم
کنار پنجره می ایستم….هنوز چراغ همسایه تاریک است..چراغ رابطه هم….
رقص دود پشت این پنجره یادآور خاطرات خوبی نبود نیست….جرکت دود دورانی میشود…چارچوب پنجره هم میچرخد…سیگار را هوس بود اما توان ادامه دادن را نداشتم...دیگر توان معامله تعهد و انتظار را با مخاطبی ندارم….بین من و انسانها فاصله ها پر ناشدنیست…به شمارش ساعت ها و روزها فرمان ایست دادم…نبودنشان آنقدر اسف ناک نبود و نیست چرا که بودنشان اسف ناک تر است….چراغ آینده را خاموش میکنم….چراغ همسایه تاریک است…چراغ رابطه هم….اینجا ایران است

...

حالا تمام خاطره هایم را در صندوقچه قدیمی می گذارم
تا بهانه ای برای نیامدنت نباشد
حالا در این بی کجایی پرشتاب
با که اینقدر بلند حرف می زنی ؟
در کوچه  که می رفتی
سایه ای از من دور شد
چه قدر آفتاب های نتابیده در راه است
چه قدر راه ناتمام در من به راه می افتد
من چه قدر ستاره از بر بودم و نمی دانستم
بالای این همه شهر بزرگ
ماه همیشه بیدار است
می دانم که وقت نمی کنی دلت برایم تنگ شود
ولی من از دلتنگی تمام وقت ها برگشته ام
حالا که آمده ای
اتاق رو به رفتن است
...
جایی به من بدهید
دورترین دلتنگی آدمی با من است
گفته بودم
روزی باران دریا را خیس خواهد کرد
و تلخ ترین روز ماه خواهدرسید
...
در کوچه  که می رفتی
سایه ای از من دور شد
    این همه شهر که هر روز ، ناخواناتر می شوند
    این همه آدم که عصرها ، بی نام به خانه بر میگردند
    چه قدر بی پروانه و کودکی
    چه قدر بی زمزمه و چتر

    و این دنیا ، همیشه به دست های ما چسبیده است
    نگاه کن
    دوباره ابرها آمدند

دلتنگی که فاصله را نمی فهمد ! نزدیک باشی و اما دور ...دور ...دور !تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است .تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند . ...


درپناه خدا

+ ساعت: 20:55 | نويسنده: امیررضا  | 


جمعه دوم اردیبهشت 1390
پاییز زودرس

مدیریت بلاگفا این روزها سر ناسازگاری گذاشته و قالب وبلاگم را به جرم تبلیغات مصادره کرده است.حالا اگر هم بخواهم بنویسم که دیگر حس و حالی نمی ماند.

اما برای یکی از دوستان آدرس جدیدم را گذاشته بودم اما چون در یک عملیات انتحاری دست به حذف دست نوشته های زیبا و هم چنین عکسهای بی مثالش زد این مطلب را که قرار بود در آدرس جدید نوشته شود اینجا  می نویسم.

از تبریکات صمیمانه سال نوتون شرمنده شدم اما خوب شکستگی دست و اتفاقات ناگوار روز اول سال نو و به طبع حاشیه هاش اجازه حضور پررنگ رو در نوشته هاتون از من سلب کرد.

این روزها مدام برای بارش باران دلتنگی میکنم.

سکوت اتاق را تیک تاک ساعت روی دیوار می شکند 

و دوباره در باور من نمی گنجد که ساعتهای گذشته بازگشتی نخواهند داشت.

یک کاغذ تا نخورده و یک مداد تراشیده این روزها همدم تنهاییم شده و چند خط که کسی را مجال خواندنش نیست.

و همین که پلکهایمان را بهم زدیم و چشمانمان را مالیدیم سال گذشته هم خاطره شد یک سال  از عمرمان کم شد و یک سال به عمر درگذشتگانمان اضافه شدو ما ماندیم و یک تقویم کهنه که در برخی از روزهایش خاطره ای نوشتیم که به یقین غیر قابل برگشت خواهد بود.و در برخی از روزهایش خاطره شدیم...
ازسبزی و زردی و قرمزی و بالا و پایین روزگار گذشتیم و ما ماندیم و یادش بخیرها و هر سال دریغ از پارسال و...
به این فکر میکنم که پدر از بس در این چند سال مرده است خسته شده است و مادر گریه هایش هنوز تمامی ندارد و...
ما آدمها در عصر حاضر شده ایم دیروزهای نوستالوژی ،آدمهای سیاه و سفید عکسها را دوست داریم ، ماهم که یاد آوری نکنیم روزگار به یادمان می آورد.اگر بخشش آسمان نباشد باغچه و گلدانهای شمعدانیمان خشک می شودو ما ناگزیر از این گریزهای امروزیم.
کلمه هایی که می نویسیم دیگر به ناز و کرشمه قلم گذشتگان نیست سبزه هایی که سبز میکنیم تخم مرغهایی که رنگ میکنیم ماهی گلی تنگ بلور همه شبیه سازیند برای ما ، راستی خانومها آقایون شما امسال کدامتان 2 هفته مانده به عید گندم و عدس را سبز کردید راستی سمنو پزان هم داشتید راستی سال قبل چند نفر از شما شب چهارشنبه سوری از روی آتش پریدید یا از ترس بمباران و انفجارهای مهیب اصلا پا در کوچه نگذاشتید یادتان است مراسم قاشق زنی رفتن پسر همسایه درب خانه دختر مورد علاقه اش و گرفتن آجیل و شیرینی ...
یادش بخیر چه صفایی داشت، قدیمیهای ما همین نزدیک است کافی است پلی به گذشته بزنیم.
بوی عیدی بوی سیب فرهاد از توی رادیو ترانزیستوری پدر بزرگ هنوز به گوش می رسد چه شوری چه شوقی چقدر منتظر اسکناسهای سبز لای قرآن مادر بزرگ بودیم چقدر لباسهای خوشگل چقدر آجیل و چقدر تکلیف شب عیدو...
این روزها چقدر این حاجی فیروزها عوض شده اند دیگر از حاجی فیروزم و سالی یه روزم لباس قرمز و کلاه بوقی و صورت سیاه و دایره زنگی خبری نیست بجاش پر شده از ترانه های امروزی ...
سال نود هم آمد حالا باید نشست و دید امسال آبستن چه حوادثی خواهد بود
نمی دانم کجا این مطلب را خواندم که لحظات مرگ تمام زندگی انسان مانند یک فیلم کوتاه با سرعت از ذهنش می گذرد با این حساب لحظه تحویل سال برای من از مدتها پیش مانند لحظه مرگ بوده است سالهاست که عادت کرده ام حوالی شلیک توپ تحویل سال زندگیم را مثل فیلمی کوتاه مرور کنم اما قسمت حزن انگیز ماجرا این است که هر سال بخش های کمتری از ابتدای این فیلم را به یاد می آورم انگار که مانند کارتونهای قدیمی این فیلم هم در حال پاره شدن است حالا دیگر تصاویری گنگ و درهم و برهم از گذشته را به یاد می آورم.
فکر اینکه کسی شاید خاطره ای فراموش شده از من را به یاد بیاورد وسوسه ام میکند اما چه کسی این خاطرات و گذشته را ازمن دزدیده است آن وقت است که به ذهنم میگذرد وقتی آنها کنارم نباشند مرور خاطره ها چه لطفی دارد.
به یاد ایام قدیم با یکی از دوستان تماس گرفتم گفتم شاید هنوز در گوشه ای از خاطرش جایی خشکانده باشم چند کلامی با هم صحبت کردیم هر چه از گذشته یادمان آمد را مرور کردیم خندیدیم و متاثر شدیم باز خندیدیم و آنقدر از گذشته گفتیم که دیگر چیزی یادمان نیامد.و آن وقت که پل زدیم تا حال و از احوالات امروزمان گفتیم از احوالاتش پرسیدم گفت بیمار است و مشغول شیمی درمانی ...
گلایه نکرد چرا برای مدتی طولانی از احوالش نپرسیده ام  و در همه روزهای سختی که نیاز به یک همراه داشت کنارش نبوده ام فقط گفت : بیشتر تماس بگیر دلم برایت تنگ شده بود وقتی خواستم گوشی را بگذارم باز تکرار کرد با من در تماس باش می خواست مطمئن شود تا بهبودی کامل ترکش نمی کنم ...!؟؟؟
درپناه خدا

+ ساعت: 10:37 | نويسنده: امیررضا  | 


یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389
..
خدمت عزیزان گل و دوست داشتنیم : چون تازه دیروز گچ دستم رو بعلت شکستگی باز کردم امکان پاسخگویی به تک تک شما در وب نوشته هایتان را ندارم.امیدوارم کوتاهی من و به بزرگواری خودتون ببخشید از تبریکات و آروزهای صمیمانتون برای خودم بی نهایت سپاسگزارم.

نوروز : ماهي و تنگ بلور سکه و سبزه و آب نرگس و جام شراب باز هم شادي عيد آرزوهاي سپيد باز ليلاي بهار باز مجنوني بيد باز هم رنگين کمان باز باران…


این روز ها از هر گذر که عبور می کنی چشمت به پنجره های عریان بی پرده می افتد. به فرشهای همیشه افقی ،  که به نگاههای  عمودی آویزان شده اند
ردیف به ردیف تنگهای بلور و ماهیهای گلی
از کنار گلفروشی  که رد شوی ، گلدان گلدان سنبل می بینی
عطر عود وشعله  شمع  سراسر هر گذری را فرا گرفته
همین نسیم وبارانی که از حوالی  شمال هوای وزیدنش گرفته است
پرنده هایی که از کوچ  بر گشته اند و در آسمان جولان می دهند
همین جوانه های کوچک روی شاخه ها
همین عطر شب بوها
همین شور و حرارت مردم در سر گذرها
صدای پای بهار امسال خیلی دیر به گوش رسید  بعد از این زمستان تلخ و آزادی در بند

اما مثل هر سال
گندم سبز میکنیم در همان ظرف مسی کنگره دار قدیمی
ماهی گلی می خریم با آجیل و شیرینی وشکلات وسیب و سمنو و...
خانه تکانی میکنیم
سفره هفت سین می چینم
و...و..و...


درپناه خدا

+ ساعت: 10:40 | نويسنده: امیررضا  | 


دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389

هنوز خیره ام به کاغذهایی که سپید و گنگ در پشت پنجره ای بسته جا گذاشته ام...

درپناه خدا و خدانگهدار


+ ساعت: 20:33 | نويسنده: امیررضا  | 


پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389
خرسندیهای این روزها

از گندمگون کرمان گرمترم در هوای تو ، و به اندازه شصت هزار سانتیریفوژ فوردو دوستت میدارم .از انقلاب تونس و مصر انقلابی ترم و از بن علی و مبارک بی خانمان تر!
اما اگر ای دوست از احوالات من بخواهی روزگارم را سیاه کرده اند ،خسته و ماتم زده ام .
نمی دانم خانه کجاست ! ماه کجاست ؟ دوست کجاست!؟
کلبه توفان زده ام چشمانم از خون دل پر شده ،
در این میان زخمهایی هم هست که روی اعصابم مانند ووووزلاهای مسابقه آلمان و انگلیس شوت یه ضرب بازی میکنند .
پلیس راه دیروز اعلام کرد تمام جاده ها به تو ختم می شود!؟
اما دیروز در جایی خواندم مراقب خود باشید خوشبختی در کمین شماست!
پس باید رفت و این رفتن همان رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق ، تر است ،تا شاید بتوان چشم را خیس کرد اما نگاه را هرگز .
هواپیما که در ارومیه سقوط کرد گفتند ایراد از لهجه پرسنل برج مراقبت بوده ، اما نمی دانم چرا وزیر راه و ترابری عزیز ومهربان را که خطاب به جامعه ایران در عزای 78 انسان بی گناه فرموده بودند آمار سقوط هواپیما در کشور ما خیلی پایین است!؟ را مجلس بی رحم استیضاح کرد آن هم غیابی !؟
یارانه ها را که به حسابمان واریز کردند رفتیم و با رهاجون پرده و موکت و فرش خریدیم چون آقای تنظیم سوخت فرموده بودند پول امام زمان است و تا کنون از تمام پولهایی که داشتیم حلال تر، پس ما هم وسایل فوق را خریداری کردیم تا لااقل یک چیز حلال در منزلمان یافت شود.
می گویند تمام رودهای جهان از چشم های من می گذرند .اما نمی دانم چرا هر چقدر اشک می ریزم سد کرج پر نمی شود.
فکر میکنم تب دارم و بدجوری گرمم می شود و در این گرمای وحشتناک جز با توحش قرن بیست و یکمی نمی توان خنک شد.
می گویند اگر ریز علی نبود تاریخ یک چیزی کم داشت ،و من هنوز نفهمیدم چرا پطروس عقلش تا انگشتش بیشتر نرسید و یا این چه تصمیم بود که کبرا گرفت باآن کتابش ،و فیلم کتاب قانون عجب فیلمی بود از باب له در مانی که دین هم اگر عادت شود و بشر به آن معتاد هیچ تفاوتی با شیشه جات ندارد که همه عادتهای جهان اول راه فکر را سد می کنند و بعد عمل را به جاده انحراف می کشانند ،مانند ذغال خوب .
پس ای دوست روی مرا نبوس و روی ماه خدا را ببوس که می خواهد غرق بارانت کند از هق هق این هوای مردم کش .
کاش می شد ابرا کنار می رفتن سیاهیا بالا می رفتن هر چی به رنگ غصه بود آب میشد پشت بوما آفتاب و مهتاب می شد دلم میگه دستمال آبی بردار چشام میگن پر از گلابی بردار غصه چیه خنده رو بالا بنداز. 


»»حالا اینها رو برای دوست نوشتم اما حالا نامه ای هم برای خدایی می نویسم که در این نزدیکی نبود.»»


سلام آقای خدا
حالتان خوب است

آقای خدا نمی خواهی به غربت نشینی بی پایان خود خاتمه بدهی .
آقای خدا من می ترسم از این همه آرزوها و ای کاشهایی که داشته ام و نیل به هیچ کدامشان در من نیست،
من می ترسم از سکوت آقای خدایی که گاهی گم می شود و دیگر پیدایش نمی شود به من میگوید برو چشم بگذار و خودش را جایی پنهان می کند که مانند مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد نمی دانم یا فرستنده های آقای خدا رادار گریز هستند یا گیرنده های من ...
به هر روی به خود میگویم لطفن به گیرنده های خود دست نزنید اشکال از فرستنده است .
آقای خدا نمی دانم چرا گاهی اوقات خود را به کری و کوری می زنی مگر نمی بینی و نمی شنوی احوال روزگاران ما را .
آقای خدا من از خوشبختی در هراسم ،گاهی تصور میکنم عمق اتفاقات اطراف من همین است که می بینی ،فارغ از اینکه کسی در همین نزدیکی دارد به ریش نداشته ما می خندد ،بازیمان می دهد و لذت می برد.
آقای خدا اصلن بیا قبل از اینکه کسی این همه ناخوشی مرا خراب کندمرا بمیران،اما توبمان و لذت ببر و زندگی کن ،من دیگر طاقت این همه خوشبختی و ذوق مرگی را ندارم .
آقای خدا می خواستم در زندگی با تو شریک شوم ،اما هر جور نگاه میکنم زندگی من طاقت حضور تو را ندارد تاب نمی آورد نگاهت را ،اصلن بیا جر بزنیم .
آقای خدا هیچ می دانستی تو یکی از نوادر اتفاقات خوشایند زندگی من هستی ،پس همان بهتر که من نباشم تا تو بنشینی و بغضهایت را بشماری .
آقای خدا گاهی اوقات دلم تنگ آرزوهایی می شود که زندگیشان نکرده ام .
آقای خدا من دیگر حرف قشنگم نمی آید ،خنده هایم تمام شده است .
آقای خدا می خواهم بدانی بدبختی و فلاکت و مرگ تدریجی برایم نوعی سرگرمی شده است ،که از نهایتش شادمانی بر می خیزد ،یعنی در نداشتن آرزوهای خوب است که به استغنا می رسم و از زندگی سیر میشوم .
آقای خدا گاهی فکر میکنم اگر آن اتفاق در زندگیم بیفتد چه قیامتی بر پاخواهد شد،اما وقتی آن اتفاق می افتد و من نمی توانم هیچ غلطی بکنم ،و درست در همان لحظه است که می خواهم بازی را باز جر بزنم .
و دست آخر اینکه آقای خدا من هنوزم فکر میکنم برای اتفاقات خوب دیرم.


درپناه خدا

+ ساعت: 13:59 | نويسنده: امیررضا  | 


شنبه شانزدهم بهمن 1389
وقتی رها جون دلش برای خواهر امیرعلی تنگ می شود.


بعد از آن تابستان سگی دل خوش کرده بودم به پاییز ، به باران ، به آسمان او هم تنگ نظر شده است ...در این روزها که حتی برای رفتن هم مجالی نیست از میان تمام واژگان سکوت را برگزیده ام...
اما بدان در این روزهایی که مرا این گونه بهانه گیر کرده است ، تنها نیستم،زمستات هست و هوای سرد و ها کردن شیشه های بخار گرفته و یک پیاده رو که هیچ عابری بهانه ای برای گذشتن از آن ندارد.
هوای سرد و سوزناک زمستانی که بر لباس نازکم آوار می شود دلم بهانه رفتن می گیرد. رفتنی که میخواهم و میسر نمی شود. هوا گرفته است اما دریغ از باران که بتوانم ساعتها نوازش بی دریغش را بر پوست گر گرفته ام حس کنم و رها شوم از این آتش درون که به خاکسترم می نشاند. گذر از این ایستایی محض؛ شتابی ویژه می طلبد که توان تار و پود خسته من را به انتها رسانده. دلم تنگ است و درد؛ وجودم را آشفته کرده است. دردی که نهانی است و کشنده اما چه سود که فقط شکنجه ام می کند و مرا به پایان نمی رساند. اینکه می گذاری سکوت؛ واژه بسازد در پس زمینه ذهن گیج من، تک تک لحظاتی که دور از من؛ غربت را به انتظار رهایی به کلافگی می گذرانی برایم سنگین اما پرمعنا است.

عابرم ..همان عابر همیشگی دلتنگ آسمان نم گرفته ام بودم دلتنگ ستاره ها ..دلتنگ خاطرات غبار گرفته ونام های از یاد رفته دلتنگ ..دلتنگ هرچه که تو بهانه اش بخوانی.
مدت قریبی است که از شهر  وکشورت دورافتاده ای. ..مدت قریبی است که از کوچه های خاطراتم عبور نکرده ای...مدتی است که در ندانستنم ونتوانستنم اسیرم ومصلوب ،دلم عجیب هوای بارانی شهر چشمان تو را دارد
دلم سخت گرفته و تنهایی آنچنان با وجودم اخت شده که تمام هستیم چون پیچکی از تارو پود نقشهایش به بالا میرود ودرهم می تنند...نمی دانم زمان از دستانم گریخته ..نمیدانم چه مدتی است که محکومم به آواره گی ..آسمان همان آسمان بود کوچه ها همان کوچه ها ...اما آشنایی نبود ...خاطراتی نبود...باغچه خیالم از سرمای نبودنت سترون شده و افکارم در زیر پوستین بی کسی ها یخ زده است ...آنقدر گل ندادن را به من اجبار کردند که اکنون از یاد برده ام تولد دوباره بهار در چه فصلی صورت گرفت...

نمی دانم چند پاییز و بهار زمستان و تابستان دیگر؛ باید غم این دوری را بر شانه های بی پناهم تحمل آورم . و زمان، این زمان شوم غارتگر همچنان هجوم ظالمانه اش را بر رویاهای معصوم من ادامه میدهد شاید که وا بدهم و بگذرم ….
این روزها؛ این روزهای تلخ زمستانی دلم آرزوی محال دارد. چه کنم که مرا توان جنگ با سرنوشت نیست. هرچند این تقدیر زهرآگین؛ چشمهایم را خیس می کند و نفسم را کند اما هنوز هم انتظارم برای رسیدن و در آغوش کشیدن تو برای روزی دیگر پررنگ می کند. حتی اگر این دنیا مرا به پایان انتظارم نرساند.

یکی هست توقلبم که هر شب واسه اون مینویسم و اون خوابه

نمی خوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیونه

یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه

یه روز همین جا توی اتاقش  یه دفعه گفت داره میره

چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه میکردم  در و که می بست می دونستم که می میرم

اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راهش رو بگیرم

می ترسم یه روزی  برسه که اونو نبینم بمونم تنها

خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون میکنم این جا

سکوت اتاق و داره میشکنه  تیک تاک ساعت رو دیوار

دوباره نمی خوام بشه باور من که دیگه نمیاد انگار



درپناه خدا

+ ساعت: 21:24 | نويسنده: امیررضا  | 


سه شنبه هفتم دی 1389
من تو را کجای این قصه گم کردم (قسمت سوم)


مدت قریبی است که از شهر تو دورافتاده ام ،مدت قریبی است که از کوچه های خاطرت عبور نکرده ام ،مدتی است که در ندانستنم ونتوانستنم اسیرم ... دلم عجیب هوای بارانی شهر چشمانت را دارد،دلم سخت گرفته و تنهایی آنچنان با وجودم اخت شده که تمام هستیم چون پیچکی از تارو پود نقشهایش به بالا میرود ودرهم می تنند. ...نمی دانم زمان از دستانم گریخته ...نمیدانم چه مدت است که محکومم به آوارگی ...آسمان همان آسمان بود کوچه ها همان کوچه ها ..اما آشنایی نبود ...خاطراتی نبود... باغچه خیالم از سرمای نبودنم سترون شده و افکارم در زیر پوستین بی کسی ها یخ زده است ...آنقدر گل ندادن را به من اجبار کردند که اکنون از یاد برده ام تولدم در چه روزی بوده است... به یاد دارم قبل از فنا شدنم قبل از غرق شدنم قبل از گم شدنم ...دلی داشتم که در کوچه پس کوچه های خاطرت جا گذاشتم ...آواره تر از قبل در پیش آمده ام ...شوق دیدار آنقدر سنگین است که نای نوا را از من ربوده ...نمی دانم بازهم در رویایی مست گونه شناورم و یا واقعا باغچه امیدم را دوباره در دست با غبان نگاهت به هرس می بینم ...بگذار باردیگر حتی اگر خواب است بگویم سلام باز هم آمده ام ...

وقتی به سیب زرد گاز می زدم ناخواسته دردی در جانم پیچید و تو را به یاد آوردم بربال رویاها از این تن سرد خاک جدا می شوم و دلم هوایت را به سر می پرورد اما لاجرم باز به زمین بازمی گردم این سرنوشت من است من مرد زمینم روزی زندگی و عشق از پاهایم ریشه ساخت و این ریشه ها مرا بر این خاک اهلی کرد تو آن روز را به یاد نداری تمام رویاهایت با بادبادک پسر بچه بازی گوشی که در کنار ساحل می دوید به هوا رفت و بعد که نخ به انتها رسید پسرک هم با بادبادک به هوا رفت تو دستش را گرفتی تا بماند اماسرانجام تو هم به هوا رفتی از من دور شده بودی دیگر دستت به من نمی رسید ، تو در آسمان آبی به خیال رویاهایت به ناکجا رفتی و من از رادیو شنیدم که طوفان در پیش است به سیب زردی که در دست داشتم نگاه کردم و در دلم گفتم کاش پیش از شروع طوفان به زمین بازگردی ...

بر ما اندیشه ای گذشت و از حرارتش دل گرم شدیم پرسیدیم این حرارت از چیست گفتند بی شک عشق است و ما به خامی این حرف عاشق شدیم به همین سادگی چه دورغ بزرگی به ما گفتند دروغی که حتی خود نیز آن را باور داشتند اما گذر این اندیشه با اولین باد پاییزی سردی پالتو های باران خورده ای را که بر تن داشتیم به ما نشان داد اولین بار من عطسه کردم به ما گفتند عشقتان بیمار شده باید فکری به حالش کنید اینگونه باشد تا زمستان دوام نمی آورد می میرد و بعد رفتند اما به ما نگفتند که باید چه فکری به حالش کنیم حتما باز هم دروغ می گویند چترمان را بستیم ودر پیاده رو های پاییزی قدم زدیم دومین عطسه را تو کردی گفتیم زیر درخت نارون پیرانتهای کوچه با همین خورده عشقی که داریم آتشی برپا میکنیم و تا بهار کنارش می مانیم و گرم میشویم بهار که رسید به دشت میرویم و از روی گلبرگ های شقایق ها قطره قطره عشق جمع می کنیم و باز عاشقی می کنیم تا آخر پاییز دوام آوردیم اما با اولین برف زمستان آتش عشقمان خاموش شد سومین عطسه را هم تو کردی، من از چشمانم اشک می بارید دیگر نه دستان من دست هایت را گرم میکرد و نه نگاهم تا آتش بزنیم و گرم شویم پس رها کردیم و به خانه بازگشتیم جایی که از کودکی جان پناه و دلگرمی ما بود دیگر از هم خبر نداشتیم مغرور بودیم به همه گفتیم دیگر جایمان گرم است دلمان گرم است سرمان گرم است اما این بار ما به آنها دروغ گفته بودیم دروغی که حتی خود نیز آن را باور نداشتیم...

یامان آیریلیخ

درپناه خدا

+ ساعت: 21:21 | نويسنده: امیررضا  | 


یکشنبه نهم آبان 1389
دومان گجه لر


 به سخره ام نگیر! دیگر برایت از ماجرای دل نمی گویم ، بگذار "ناماندگار بی درمان" باقی بماند تا ابد برای همیشه.

امشب قلم یاد کوچه های غم گرفته دیارم کرده است، یاد پیاده روهایی که از آن هرگز سراغی از عطر دل انگیز سور وسرور به مشام نمی رسید.
دیروز پنچ شنبه بود، با همان عصرهای خاکستری و خیابان شلوغ، با صورت ها و دست های نزدیک تر. از پس تمام این روزهای پاییزی که امسال به نام کسی نیست. می گشتم برای یک جفت چشم که پشت یک میز زل بزند به تمام خاطره هایمان. شادی خلوتی کوتاه، نه، خلوتی کوچک به اندازه دو نفر ایستاده بر زانوی یکدیگر.تاریخ سپید شدن اولین و دومین و سومین مویت را نمی داند...

بی خبر نيامده بودم که بهانه بياوری؛ قول و قرار هر روزمان بود.
ديگرتمام خشت های نمناک این پیاده رو نيز صدای پای تورا می شناسند .
آن شب نيز آمدم؛ آمدم تا همان کاشی لب پريده آبی
تا همان کاشی باران خورده شب آشنايی
آمدم، در زدم .
تو نبودی و تمام همسايگانت، پشت پنجره های خيس، نگاه پر سکوت خود را بر پهنای تنهايی کوچه می ريختند.
ديگر از آن همه کاشی
هيچ نشانه اميدی نبود.
کسی از کوچه نمی گذشت
آوازه گريه های پنهانیت را
در خلوت پر از سؤال چشم هايت ريخت.
گونه هايت، به ارغوان اندوه نشسته بود،
می دانم قولمان پابرجاست.
کوچه، همان کوچه قديمی و کاشی، همان کاشی باران خورده شب آشنايی است.
ديگر نه بی خوابی به پای کبوتران پر بسته ات و نه ترانه خوانی برای گلدان های شکسته ات.
سر قرارمان نشسته ايم
من و تو، وابسته دير سال اندوه و علاقه ايم.
گلايه نمی کنم که بی خبر، از بام نگاهم پر کشيدی.
لابد من هم اگر جای تو بودم، در آن برگ ريزان پر اندوه جدايی، پاره های دل را در شولای جدایی، پنهان می کردم.هنوز رو به آن پنجره های طلايی، در زير گلدسته های بلندتر از دل من، نزديک به همان ميل پر از ملاقات، بر سر قرارمان نشسته ام؛ اين چشم های خيس از غروب غربتت را درياب.

احساس میکنم در انتهای خوابهای پریشان
جامانده ام هنوز.
کلاغهای سیاه
در آبی آسمان
رو به سفیدی ابرها
غار غار میکنند
باز شب شده در اوج روز
و من هنوز در خوابهای پریشان روز

 سحر گاهان است: اتاقی خالی, کورسوی چراغی کم نور, پنجره ای نیمه باز و تلی ازکاغذ های نانوشته و من که هنوز هم نمی دانم, کجای قصه بودم که تورا گم کردم...

درست است سالها زندگی کرده ام اما راست می گویند" برای کولی، آوارگی خود زندگیست "

درپناه خدا

+ ساعت: 23:4 | نويسنده: امیررضا  | 


یکشنبه چهاردهم شهریور 1389
اشکهای تبعیدی

یادم نیست پاییز بود یا من چشم به راهی جاده را می خندیدم
آن روز تمام سرنوشت یک برگ مرگ بود و من انگار .....

اینک من در افکاری مرده پر شدم از غروبی دلگیر،چه پریشانم و چه تاریک!!! آنقدر که آینه ها با من قهرند و خورشید از من رو بر میگرداند،آنقدر که دلگیر تر از همیشه ام و فانوس های آویزان پشت در را دستمال نمی کشم.حال دیگر صنوبرهای این طرف خیابان سبز نیستند و به پاییز سلام گفته اند.

هنوز دیر نشده  اشک هایم را پنهان می کنم،دست به دامن گریه که می شوم تصویر لرزانی از ستاره و صدف در پس پرده دریا تکان می خورد نمی دانم چرا بارش این همه باران غبار غریب غروبهای پاییز و بوسه را از شیشه های این همه پنجره پاک نمی کند.

و من می مانم و غروب و سکوت و شکستن و پاییز تو و نیامدن و عشوه های چشمانت ...
وقتی دلم برای تو تنگ می شود انگار دنيا بی قرار می شود و عكس تو درفنجان های قهوه ام نمی افتد – باران يعنی تو برمی گردی – باران يعنی چيزی نبايد گفت ...حرکتی نبايد کرد ...
باران يعنی قرارهای خيس...

درپناه خدا

+ ساعت: 23:56 | نويسنده: امیررضا  | 


سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389
این جاده میره سمت بی راهه گم کن من و این آخر راهه

برای ثبت لحظه ای آرامش، برای کشیدن نقشی تازه از زندگیِ تکراری، هیچ نیازی به تلاش دوباره نیست. برای درک رهایی، لازم نیست ساعتها کنار پنجره بایستی و پرواز پرنده ای در دور دستها را شاهد باشی. برای عاشق شدن، برای دوست داشتن، نیازی نداری کسی را پیدا کنی و روز ها و هفته ها گردش بگردی تا شاید دوستش بداری. برای همه اینها کافیست فقط در گذر از آخرین روز تابستان، تن به خنکای باد پاییزی بسپاری. در خیابان بی روح اما پر سر و صدا، همانجا که کلاغها بر شاخه های لخت درختان آشیانه کرده اند، چند قدم برداری و منتظر باشی یکی از آن برگهای زرد، نارنجی یا قرمز روی سرت بیفتد.
روزهای پاییز دوباره حال و هوای عاشقی به سرم می اندازند. به این فکر می کنم که سالها قبل، وقتی هنوز کودک تر بودم، همیشه با خودم می گفتم :" من در پاییز عاشق خواهم شد."

اصلا از تابستان به خاطر آن همه گرمایش و شلوغیهایش خوشم نمی آید می خواهم این آخرین ساعتهای باقیمانده تا پاییز عزیز را کمی آرام تر زندگی کنم. حکایت فقط حکایت خود تنهایم نیست. حکایت آدمهایی که به قول معروف مانند قطار شهر بازی با تو هستند و تو با آنها خوشی اما تو را به مقصدی نمی رسانند هم نیست. حکایت آن دسته از آدمهایی است که می آیند و جای پایشان بر دلت می ماند. حکایت انسانی است که نمی توانی بشنویش. نمی توانی در آغوشش بگیری. نمی توانی روی چون ماهش را ببوسی. اما با همه  کلام بی صدایش، با همه  جمال نادیدنیش ، بوسیدنی است. در آغوش گرفتنی است. مگر همه باید به شیوه های سنتی یکدیگر را دوست بدارند!؟ نمی شود کسی را ندیده و نشنیده دوست داشت؟ نمی شود کسی را در ذهنت مجسم کنی و بعد در آغوشش بگیری!؟

توهم!؟ مالیخولیا!؟ جنون جوانی!؟ شیزوفرنی!؟ مانیا!؟ شیدایی!؟ این وصله ها به ما نمی چسبد.

دوباره دلم پاییز می خواهد ،فرصتی برای تازه شدن در غروبهای تاریک بی باران. فرصتی برای رقصیدن میان برگهای درخت چنار سر کوچه. فرصتی برای تنها نبودن. فرصتی برای دوست داشتن ،فرصتی برای در آغوش کشیدن پشت شمشادهای انتهای پیاده رو، فرصتی برای بوسیدن, وگفتن خدا نگهدار

درپناه خدا و خدانگهدار

+ ساعت: 20:23 | نويسنده: امیررضا  | 


شنبه بیست و دوم خرداد 1389
خجستگیهای یک کرگدن 2

هر وقت سخن از تعطیلات عید و غیره می شود حال من خراب می شود مثلن همین تعطیلات  عید  و بعد از عید که به من خیلی بد گذشت. زیرا در سال گذشته ما یک دنیا بدبختی داشتیم و  نصف سقف خانه مان ریخت و مجبور شدیم وسایلمان را توی حیاط بیاوریم. ما امسال توی حیاط بر سر سفره هفت سین نشستیم. اما آقای پدر بلند شد و رفت. من خیلی ناراحت شدم. او رفت توی توالت و سیگار کشید.و رها جون هم سر سال تحویل قهر کردو گریه کرد و رفت توی آشپزخانه .
ما طی این چند روز در تعطیلات بودیم و نتوانستیم مردسه بیاییم و کلی خوش گذشت. بعداز اینکه نفت را به طور ملی فروختیم  و پولش را تقسیم کردیم عید شروع شد ( این جمله را آقای پدر یادم داد ). و بعد یک توپی در تلفیزیون ترکید سپس آقایی با گریه و زاری اعلام کرد که عید شده است و سپس سینه زدند من فکر کردم که باز خاک بر سر شده ایم که مردم سینه می زنند اما رها جون گفت نه که سال گذشته زیاد خوش بودیم و.... بعد همه مرا بوسیدند و با خنده عید را تبریک گفتند و من هم نگاهشان کردم. روز اول عید به بوسیدن و خوردن گذشت و من هیچی عیدی نگرفتم! بعدش از بس فیلم خوردیم ... ببخشین دیدیم که دیگر از هرچی تلفیزیون هست بدمان می آید. بعدش رفتیم به ال ای ((LA)) در رشت .
روز دوم عید، مادربزرگم مُرد. او خیلی بد وقتی مرد و باید زودتر می مرد. با این حال من خیلی خوشحال شدم چون ما برای او جا نداشتیم و خیلی پیر بود و رهاجون کلی مریض شده بود از بس بلندش کرده بود و برایش پوشک گرفته بود و هی ما به مادر بزرگ می خندیدیم که با این سن و سال برایش پوشک میگیرند. اما آقای پدر مرا کتک زد و مرا زیر تخت فرو کرد. من یک روز آن جا ماندم تا این که رهاجون یادش آمد که پسری دارد و مرا بیرون آورد. رها جون مرا خیلی دوست دارد و چند بار هم مرا ماچ کرده. خیلی حیف شد، چون خواهرم گفت در ختم و عزای مادربزگ حلوای خوشمزه ای دادند و من دلم برای حلوا خیلی تنگ شده بود، زیرا خیلی دوست دارم. اما رها جون می گوید روغن گران است. چند روز بعد آقای پدر مقداری گچ آورد تا سقف را درست کند، اما او حواسش نبود و روی پیک نوروزی من کلی گچ ریخت و کثیف شد.  به همین دلیل من دیگر مشق هایم را ننوشتم و با پسر خاله ام کلی فوتبال بازی کردیم . در عوض من مشق های خواهرم را برایش نوشتم و او قول داد که من تا آخر تعطیلات روی بالش نرمه بخوابم. امسال ما زیاد عید دیدنی رفتیم، اما عیدی گران شده بود و من کمتر از پارسال جمع کردم. ما لباس نو نخریدیم زیرا لباس های قبلی مان هنوز کهنه نشده بودآخر آقای پدر هر  دو سه سال یکبار برایمان لباس نو می گیرد و می گوید تا چند سال از لباس نو بیمه هستید مثلن من سایز اسمال می پوشم برایم سایز لارژ را میگیرد . ما یک عده مهمان هم در تعطیلات داشتیم که از قوم یعجوج معجوج  بودند بسیار خوردند و همه میوه ها و آجیل هایی که آقای پدر به زحمت خریده بود را تمام کردند. من به پسرشان گفتم که خیلی شکموست  و دست قوم تاتارها رو هم از پشت بسته اند وآقای پدر آن شب مرا کتک زد و من زیر تخت خوابیدم

 ما در تعطیلات نوروز سه روز آب نداشتیم، چون لوله های کوچه ترکیده بود و کسی نبود تا آن را تعمیر کند. و هر روز به ما می گفتند که می آییم درستش می کنیم اما نیامدند و خیلی همه ناراحت بودند. آب مایع حیاط است و زندگی بدون آن بسیار سخت می باشد. یک روز قبل از سیزده به در آقای پدر ما را از خانه بیرون کرد و گفت که بروید بازی کنید و تا فردا شب به خانه نیایید. من فکر کنم که او می خواست ماهواره نگاه کند که خیلی بدآموزی دارد، من یک شب خودم از سولاخ کلید اتاق دیدم که آقای پدر یک کارت تلفن همگانی کرد توی دستگاه ماهواره و چند کانال را گشت و پیدا کرد که خانومها و آقایانشان از فرط بدبختی و فلک زدگی اصلن لباسی به تن نداشتند و برای گرم شدن در آن هوای سرد هی تن های خود را به هم اصطکاک می دادند تا گرم شوند اما نمی دانم چرا خیلی دیر به دیر گرم می شدند اینجا یاد جمله معروف عادل فردوسی پور افتادم که میگوید چه میکنه این مایکل اوون ،و وقتی می دیدم آقای پدر کاری نمیکرد بازهم یاد عادل می افتادم که میگفت چه گل نزنیه این آرش برهانی ،و هنگامی هم که گرم می شدند خیلی همدیگر را ماچ می کردندو بعد هم یک تبلیغ  غلط نکنم چیپس و پفک بنام لارجر باکس بر صفحه تلفیزیون ظاهر می شد که .... فردای همان روز ها من هر چی کارت تلفن رها جون رو درون ماهواره کردم همش  کانال فارسی یک  و یاحیواناجات و راز بقا نشان می داد به خاطر همین چیزها که رها جون خوشش می آید ،همه به آقای پدرم می گویند که چشمانش هیز است و دنبال پر و پاچه زنهای فامیل و همسایه است. من با مجید که توپ خریده بود فوتبال بازی کردیم. مجید پسر همسایه ماست که مادر و پدرش خیلی از هم طلاق گرفته اند (( پدرم خیلی حال مادر مجید را می پرسد و دوست دارد به او مهربانی کند و هی دست نوازش بر سر مجید می کشد ))و بلوزش همیشه کثیف است و خیلی خوب شوت می کند. او گفت که این توپ را با عیدی هایی که جمع کرده گرفته اما من فکر کنم که از اکبرآقا بقال دزدیده. چون یک بار به من گفت که وقتی او حواسش نیست پول خردها را برمی دارد که این کار بدی است و ما این کار را نمی کنیم چون خانواده آبروداری هستیم. فقط یک بار من به اکبر آقا بقال گفتم که من پول بستنی ام را نمی خواهم بدهم و از مغازه بیرون آمدم و او هم کلی فحش  شهرستانی داد که من نفهمیدم . من شنیده بودم در زمان جنگ هر بسیجی که می خواست شهید بشود نور بالا می زد ، اما حالا هر وقت مادر مجید آقای پدر را می بیند نور بالا می زند ، من می ترسم بالاخره یک روز مادر مجید شهید شود و ما مجبور شویم از مجید هم نگهداری کنیم،یک روز با گوشهای خودم شنیدم که مادر مجید ّبه آقای پدر میگفت شما می دانید چرا چشمهای تمام گاوهای ماده همیشه خمار است و خودش جواب داد که که اگر شما هم گاو بودید و روزی سه بار سینه های شما رو فشار می دادند اما ... شما هم چشمانتان از گاو خمار تر میشد و آقای پدر کلی خندید و گفت از شرمندگی در می آییم . من اصلن حرفای بی ناموسی بلد نیستم و دلم هم نمی خواهد یاد بگیرم اما ... رها جون می گوید دیگر دست تو به تاقچه می رسد پس وقت زن گرفتنت شده تا هر چه زودتر از سر صدقه ای دولت کریمه از وجود چند نازنین چند قلو ما هم به نوایی برسیم و صاحب کرور کرور  پول برای زایش هر یک بچه  بشویم . ما که وضعمان از پارسال خیلی بهتر شده می بینید که دیگر حرفهای خاک برسری از نوشته هایمان فراری شده و ما همش حرفهای خوب می زنیم تا بترکد چشم حسود و بخیل   بزن اونه دست قشنگه رو . برای کارت عروسی هم یکی از نوشته های خودم و انتخاب کردم که می گوید ** دوتا کلاغ عاشق بر آشیان فاخته لانه ای ساخته اند پوشالی ، شما آدم حسابی رو به این جشن دعوت می کنیم تا شاهد نوک زدنهای این دو کلاغ باشید **.یه تیکه جان من عروسی ما رو تصور کنید : ارکستر فیلارمونیک وسمفنونیک اتریش را آقای پدر دعوت کرده  با خوانندگی مرحوم آغاسی جواد یساری  سلطان پاپ حسن شماعی زاده ملکه صحنه ها گوگوش آقای صدا ابی افسانه تکرار نشدنی داریوش  ستاره بی پایان موسیقی معین :  واویلا لیلی ، دوست دارم خیلی ...هوار هوار یا هوار یاروم می آید .... لب کارون چه گل بارون شده وقتی که میای ... آمنه چشم تو جام شراب منه .... ای قشنگتر از پریا تهنا تو کوچه نریا بچه های محل دزدن ... چایی چایی.. بیچاره چایی بستکی سازی بزن  تو پولی ریزه میزه انقده بلا نمیشه ...
و در آخر هم به خاطر این دو نو کلاغ تازه شکفته و برای رقص سامبا یه آهنگ دونفره میزنن که می گه : سپیده دم اومدو وقت رفتن حرفی نداریم ما برای گفتن هر چی که بوده بین ما تموم شد اینجا دیگه نیست دیگه جای موندن من میرم از زندگی تو بیرون یادت باشه خونمو کردی ویرون خونمو کردی ویرون
با این حرفهای رها جون قوت قلب میگیرم و فک میکنم برای خودم آدم حسابی شده ام  میگن عقد پسر همسایه با دختر همسایه رو تو بالا پشت بومها نوشتند تا یادم نرفته بگویم آقای پدر بقدری در یوم الله روز جهانی مادر از سوتین های جادویی مجیک برا گفت و گفت تا ما هم بر آن شدیم برای ضغیفه خود در سال آینده از این بدلیجات بگیریم من نمی دانم چرا آقای پدر همش به فکر بدلیجات هست آن هم از نوع کاملا مصنوعی .من امسال تصمیم گرفته ام بروم و تابستان را سراسر کارکنم تا برای روز پدر برای آقای پدر یک دستگاه توتال کور یا تردمیل  و یا قرص پاور لایف  و یا افلاطون برای ترک اعتیاد که همراه با مکمل قوای جنسی آنهم بصورت کاملا مجانی است ، بگیرم .اما نمی دانم چرا رها جون اصرار دارد برای روز پدر از این لارجر باکسها بگیریم ...!!!!؟؟


درپناه خدا

+ ساعت: 21:2 | نويسنده: امیررضا  | 


سه شنبه هجدهم خرداد 1389
برداشت آزاد فمینیستی

گفتنی ها همه راز است ولی خواهم گفت سراین رشته دراز است ولی خواهم گفت

اپیزود اول :

22 خرداد1388 مکان بیمارستان ...

یه جانباز شیمیایی بعد از ورود به بیمارستان به کما میره و بعد از 65 روز به هوش میاد زمین و زمان دست به دست هم میدن تا مانیتور نشان دهنده ضربان قلب استپ کنه و آثاری از زندگی در وجود نحیف این جانباز بر روی کره زمین باقی نمونه ، پزشکا چندین نوبت خواستار قطع رسیدگی در ریکاوری و اعلام خبر مرگ به بازماندگان میشن ...اما از اونجایی که فقط دست قهار خداوندی تقدیر رو برای بنده هاش رقم می زنه علایم حیاتی گویی از یه خواب طولانی بیدار میشن ضربان قلب شروع به حالت عادی میکنه . بدن به عوامل محرک پاسخ میده چشمها آروم آروم باز میشه اما نوری نداره تنفس شروع میشه و شمارش معکوس برای بقا آغاز میشه جنگ بین بودن یا نبودن رو زندگی فاتح میشه و به زندگی سلام دوباره میکنه .

دستهایی که بیش از دوماه فقط رو به آسمان برای دعا و شفا بالا بود باران رحمت رو لمس میکنه چشمها حالا دیگه نه از فرط ناراحتی غم فراق بلکه از شوق زیاد بهاری میشه ،بغضای فرو خورده تبدیل به فریاد زندگی میشه و آغوشها مکان امنی برای برای قرار گرفتن دلهای بی تاب.

نکته اینجاست این جانباز شیمیایی از سوغات جنگ 8 ساله نه پرونده ای داره و نه میخواد داشته باشه چون هدف والاتر از یه مشت کاغذ و روابط و کارتهای استفاده از بیمارستان و اماکن دیگه است . بله هدف آزادی ایران سربلند از دست رژیم منحوس بعثیه.

اپیزود دوم :

14 خرداد1389

مکان  طبقه 8 هتل یکی از کشورهای تازه استقلال پیدا کرده روسیه 

یک ایرانی برای تفریح به کشور فوق سفر میکنه و بعد از یک هم آغوشی شبانه با یک روسپی فردای همان روز همان روسپی رو با یکی از دوستانش در خیابان می بینه و از آنجا که ما مردهای ایرانی (( اگر مرد دیدید خواهشا سلام مرا هم برسانید)) بمب مرام و معرفت هستیم و به یاد قیصر و فردین می افتیم روسپی را به اتاق خود فرا خوانده و بعد از نوشیدن کلی مسکرات زن بینوا رو به لب تراس برده و قصد انداختن از طبقه 8 به پایین را دارد چرا ؟؟!! چون آقا برای یک زن روسپی مرام برداشته غیرتی شده و چشم دیدن او با مرد دیگری را ندارد . اما خوشبختانه با اطلاع وحضور به موقع پلیس ایرانی خاطی دستگیر شده و به ایستگاه پلیس منتقل می شود.

تفاوت آزادی را ما در چه می بینیم هیهات از ماست که بر ماست

موج دستای من و تو دست دریا رو گرفته

عکس تو با سرمه خون چشم دنیا رو گرفته

صفحات زمان را که ورق می زنم به حوادثی بر می خورم در همین تهران خودمان که روزهایی از ته دل به حال زنان و دخترانی که خود را برای مصون ماندن ما پسران و مردان از ضربات و مشت و لگد و باتوم و کابل خود را سپر بلای ما کرده و راهی برای گریزمان باز می کردند تا من و امثال من فردا  طلوع خورشید رو باز ببنیم ، غبطه می خورم و از مرد بودن خودم شرمسار می شوم نگرش ما به آزادی چیست  و نگرش بعضیها ...

مطمئنم این مادران و خواهران فداکار اسطوره های مقدس ما خواهند شد.
زمانی که می شنوم یک باصطلاح ... زن خود را ضعیفه و یا بنام پسر خود صدا می زند متنفر می شوم یاد سخنرانی می افتم که چند سال پیش یکی از همین ... می گفت ما رجال ایرانی از مرد بودن فقط خودمون رو دیدیم شکممون و زیر شکممون و لاغیر ... باز دلم هوای فیلم قصیر رو کرده همه شخصیتها به گونه ای در جای خودشان قرار گرفته که گویی این فیلم را زندگی کرده اند از مادر قیصر و نامزد قیصر که برای دفاع از شرافت قیصر ،راضی به رضای قیصر می شود و یاد  فرمان می افتم که می گه قیصر کجایی که داش فرمونتو کشتن.
برای پیدا کردن واژه آزادی خیلی از فرهنگهای لغت را جستجو کردم اما مفهوم آزادی رو فقط در میدان آزادی پای برج آزادی یافتم که خودنمایی می کند!!!

پرنده ای لب تنگ ماهی نشسته بود به ماهی نگاه کرد و گفت:
سقف قفست شکسته چرا پرواز نمی کنی !!

در پناه خدا


+ ساعت: 21:34 | نويسنده: امیررضا  | 


شنبه هشتم خرداد 1389
این همه راه آمده ام که بگویم دوستت دارم.


این آخرین شب از عمر دوساله این نوشته ها میان دود سیگار و سکوت و غوغای ستارگان در آسمان چه حالی دارد یک استکان چای....یا یک جرعه تکیلا  و  طرح سیالی از غروب....خورشید ته نشین در اجاقی سرد و ساکت و حالا در آستانه 3 سالگی  از کنار هم بودنهایمان می گذرد اینجا برای من ورای دنیای مجازی بلکه یک دنیای واقعی است جاییکه با مشکلات من دوستانم آزرده خاطر و مکدر شدند و مرا در شادمانیهایشان دخیل دانستند.

اینجا زمان و مکان بی معنی است اینجا حس غریب انساندوستی است که به بودنهایمان مفهوم می بخشد.

از کودکی به من آموخته بودند که : زندگی یعنی گذر از عرض رودخانه ای آرام که نمی دانی به کجا می ریزد....گذر از پرچین خیال و خواب و خاطره....یادش بخیر آن روز ها ...از آب که می گذشتم ...و ناگهان ....فقط یکبار پاهایم لغزید و برای همیشه افتادم....یکبار پاهایم لغزید و یک عمر بسان همان رودخانه گریستم

و حالا من این همه راه آمده ام که بگویم دوستت دارم ((بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن ))

دوستت دارم واژه نامانوسی برای آنها که معنی سیب و سلام را نمی فهمند میروم اما نمی رسم به سلام سیب و رنگ آبگینه ،این روزها اصلا نمی توانم به آیینه روبرویم اعتماد کنم ،این روزها تو که نیستی خاطراتم رنگ و رویش رفته است و مشقهایم را کسی خط خطی نمی کند بعد از این همه سال تازه به اول آب ... بابا رسیده ام ،و کمی آنطرفتر کبرا را می بینم که هنوز در تصمیمش برای ازدواج با پسر کوکب خانوم مردد است.

شب که از نیمه بگذرد قطار به ایستگاه می رسد و چشمان منتظر در تلاقی خیس نگاهها به هم می رسند می روم اما نمی رسم به نقطه چین چشمهایی که تنها چاهار صندلی با من فاصله دارد. من هماره یک  چشمم به کور سوی جاده هاست ،و چشم دیگرم به آیینه اتوبوسی که فاصله دو نقطه گنگ را به هم نزدیکتر می کند .می خواهم خستگی این سفر دور و دراز را از چشمانت بتکانم تا چشمانت دوباره رنگ آب و آیینه بگیرد.اینجا دشمنان چشمانت در کمین نشسته اند و به من لقب بی غیرت و بی هویت داده اند،اما همین ابلیسان بی شناسنامه هر روز عصمت آفتاب را لکه دار می کنند و خدا را در چرت های بعد از نماز صبحشان خورناس می کشند.

اینجا نشسته ام و باز برای آمدن باران استغاثه میکنم نمی خواهم دست روی دست بگذارم تا غریبه ای برایم دست تکان دهد حتی اگر دروازه های آسمان بسته باشد.

با اینهمه خدا را چه دیدی !؟
شاید فردا روز دیگری برایمان باشد.

خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه

در پناه خدا

+ ساعت: 19:10 | نويسنده: امیررضا  | 


شنبه یکم خرداد 1389
گریز از زندگیهای ناگزیر


پنجره را باز می کنی و سرک می کشی. نگاهت می خزد تا زیر پوست سرد سایه ها و به تمسخر می گیرد حضور هر غریبه ای را در این وانفسای زندگی. پنجره را باز می کنی و سرک می کشی، خیس و بارانی، انگار همه آسمان. ابرهای تکه تکه که به سیلی رعد ها قطره می شوند و می چکند. دستهایم را کاسه می کنم زیر قطره های زندگی و سر می کشم طعم تمام هستی را. غریبه ها سردند و تو گرم از پنجره سرک کشیده ای روی مور مور تن من.

تکیه داده ام به دیوار. دیوار سنگی حیاط. دیوار خیس سنگی حیاط! نیم ساعت بیشتر نگذشته. از... از هوای ابری و خاکستری اواسط بهار. کتاب " JEL AIMAIS" را ورق میزنم. حواسم هیچ جا نیست. نه به کتاب، نه به فکرهایی که چمباتمه زده اند این گوشه و آن گوشه ذهن. خیره مانده ام. به کلمه ها. به آ های بی کلاه و با کلاه... فکر میکنم به کلاه گشادی که بر سرمان رفته است و قرار است خودمان را به نفهمی بزنیم تا آب از آب تکان نخورد.

" کج خلق و گرفته ام، طلاقی شکسته ای از حالت های عصبی متضاد، موج هایی از اضطراب، تصور بدترین وضعیت، و سرخوشی نا به هنگام، امروز صبح در اوج دلواپسی بلوری از شادکامی آمد: هوا، موسیقی، قهوه، یک سیگار، یک قلم خوب، صدای اهل خانه."

تمام اعتقادم را از دست داده ام. به هر چیزی که اسمش را گذاشته اند خدا

مادرم قصه شبهایش را اینگونه برایم آغاز میکند:
گرگ، شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه می کند

بلند شو پسرم!

این قصه برای نخوابیدن است

روزهای عجیبی رو میگذرونم. روزهایی که پر از ازدحام فکر و آدمه. زندگیم شده درست مثل یک خیابون شلوغ در شلوغترین ساعت روز! اینکه همه، غریبه و آشنا بی توجه به چراغ قرمز و سبز و زرد و نارنجی و مشکی و ... رد میشن. از وسط باغچه ها میپرن. پل عابر پیاده هیچ مفهوم خاصی نداره. خط کشی های سفید هم! بقیه هم دستشون رو گذاشتن روی بوق و درست زیر پنجره یک بیمارستان بوق میزنند...بوق!
اون خلوتی که همیشه دوست داشتم هیچ وقت به دست نیامده. اون کنج عزلتی که باید گاهی توی زندگی هر کسی پیش بیاد. به صورت روتین... یک نقطه مشخص از سال... ولی وقت همین هم نیست. چرا؟ چون امروز تولد این هست، فردا تولد اون یکی هست، پس فردا اون یکی داره میاد ایران، امروز به روایت برادران اهل تسنن سالگرد شهادت این بزرگواره و فردا به روایت برادران کلیمی روایت سالگرده بازم همون عزیزه... این قدر زندگیمان را درگیر جزئیات کرده اند که کلش فراموش شده! آدمهای دوست داشتنی زندگیمان هم که بقدری برایمان ناز میکنند که ... و نمیشه که آدمهای دوست داشتنی زندگیت  رو Ignore کنی. اون هم اون تعداد انگشت شماری که واقعا دوستشون داری.
وسط همه اینها گاهی یک سری اتفاق هایی هم هست که شکل ناخن های تیز یک ف.ا.ح.ش.ه از بالا تا پایین چیزی که بهش میگی وجود و پر از علامت سوال هست رو خراش میده. مثلا یک جمله خیلی بی معنی و توهم گونه و پرت زیر یک عکس مثلا یه آقای پرزیدنت یا  ...بی خیال ما که کافر شدیم دیگه کفر نگیم! با همه اینها که یاد گرفتی بعضی چیزها واقعا مهم نیستند، واقعا ارزش ندارند، واقعا داده های پرت و مسخره ای هستند که قرار نیست حتی توجهت را جلب کنند، ولی گاهی میشود که توی تنهایی آخر شبت. وقتی بالشت را بغل کردی رفتی رو به روی پنجره ای نشسته ای که جلویش پر از پنجره های دیگر است و قرار نیست از آسمان شب خبری باشد، وقتی نگاهت می افتد به تک تک آدمهایی که توی زردی این پنجره ها به کاری مشغولند، فکر میکنی چند نفر از اینها هستند که با همین تک جمله ها میتوانند روز آدمی دیگر را خراب کنند!
آدمهایی که تو دستشان را برای دوستی گرفته ای ... بالهایت را جمع کرده ای جا داده ای در کیفت و پیاده با هم راه افتاده اید تا به جایی نرسید!
با چنین دردی باید زیست!

در پناه خدا

+ ساعت: 23:7 | نويسنده: امیررضا  | 


صفحه نخست
پست الکترونيک


نوشته هاي پيشين

اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آبان 1389
شهریور 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387


پيوندها

آفا
...


قالب از

www.TakTemp.Com

عسل ح - نازنين


 RSS